شهید علی جان اله یاری
الله یاری دشت ارژنه، علی جان ( 29 اردیبهشت1342 ، 23 اسفند 1362 ) مسئول محور عملیاتی مهندسی رزمی جهاد فارس.
«علی جان» در 29 اردیبهشت سال 1342 در روستای «گاو کشک» کازرون، در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. پدر او (علی ناز اله یاری) کشاورزی درست کار و سخت کوش بود و مادرش؛ (گلابتون اله وردی) زنی پاک و بی آلایش و مهربان. «علی جان» اولین فرزند پسر آنها بود. خداوند، علاوه بر او 2 فرزند دختر(با نام های رباب و گلنار) و 5 فرزند پسر دیگر (با نام های علی، غلام، اسماعیل، ابراهیم، روح اله) را به جمع این خانواده اضافه نمود. مهر ماه سال 1346، «علی جان» در تنها مدرسه روستای خود، (دبستان شهید میرغفاری، فعلی) مشغول به تحصیل شد. در پاییز سال 49 علی که تازه 10 ساله شده بود، در کلاس سوم مشغول به تحصیل بود. یک روز صبح، در حالی که همراه با دوست خود، در محوطه اطراف مدرسه بازی می کرد یکی از زنان اهالی روستا، که مشغول پر کردن مشک آب خود بود، نیاز به کمک داشت. «علی جان» و دوستش برای کمک به وی به کنار چاه رفتند. هنگام بلند کردن مشک، پای علی جان، بر روی یک سنگ، لغزید و ناگهان به داخل چاه آب، پرت شد. خوشبختانه دایی او، که در همان نزدیکی مشغول کار بود. صدای آنها را شنید و با عجله خودش را به آنجا رساند و به داخل چاه رفت و با کمک دیگر اهالی روستا، او را داخل «دلو» چاه گذاشته و بالا کشیدند. چون آب زیادی خورده بود، مدت زیادی درگیر مداوا بودند تا بالاخره بهبود پیدا کرد و مجددا به مدرسه بازگشت. «علی» کودکی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود و به خواهر و برادر های خود عشق می ورزید. دو سال بعد که علی در كلاس پنجم تحصیل می کرد، خانواده او، به شیراز مهاجرت کردند و پدر، در یک مغازه میوه فروشی، مشغول به کار شد. آنها در خیابان «شمس» خانه ای کوچک اجاره کردند و «علی» در مدرسه راهنمایی «ایگار»، مشغول به تحصیل شد. پس از آن نیز به محله «پانصد دستگاه ارتش»، نقل مکان کردند. سال 1357 که در کلاس سوم راهنمایی مشغول به تحصیل بود، تظاهرات مردم مبارز و انقلابی شیراز، به اوج خود رسیده بود. با تعطیلی مدارس، «علی جان» همراه با دیگر دوستان مذهبی خود، در راهپیمایی ها شرکت می کرد و تمامی اتفاقات شهر را با احساس مسئولیت کامل، دنبال می کرد. روز 22 بهمن 57 که همراه با خیل مردم مومن و انقلابی شهر شیراز، برای تسخیر اداره شهربانی، رفته بودند، در درگیری مردم و پلیس شهربانی، تعداد زیادی از مردم، زخمی شده و یا به شهادت رسیده بودند. پس از اذان ظهر، با عجله به خانه بازگشت و از مادر خود، خواست که تمام ملحفه های منزل را از پتو ها جدا نموده و پاره کنند. همه خانواده بسیج شدند و در زمان کوتاهی، چند گونی باند پارچه ای را آماده نموده و برای پانسمان زخمی ها، به معرکه درگیری برد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به اتفاق پسر دایی خود(حمید اله وردیی که داماد خانواده نیز بود) در گروه مقاومت عباس ابن علی (ع) در مسجد حضرت اباالفضل و نیز مسجد النبي در خیابان قآنی، مشغول به فعالیت شد. او به حدی درگیر پاسداری از محله و شهر شده بود که دیگر درس و مدرسه را کنار گذاشت و تصمیم گرفت برای کمک به معیشت و خرج خانواده به سر کار برود. اگرچه بسیار باهوش و با استعداد بود، اما فقط مدرسه را به خاطر بهتر شدن وضعیت خواهر و برادرهایش، رها كرد و به سر کار رفت. شبها در گروه مقاومت خدمت می کرد و با دیگر دوستانش از شهر و محله، پاسداری می داد. مدتی در یک کارگاه صافكاري کار می کرد .پس از چند ماه، که یک شيشه مشروب از صاحب کار خود، در کارگاه پیدا کرده بود. به شدت برآشفت و آن شغل را رها کرد و به خانه آمد. حتی مقدار زیادی پول هم از وی طلب داشت، اما چون معتقد بود شبهه دارد، به هیچ عنوان به دنبال آن نرفت.
«علی جان» به کوهنوردی علاقه زیادی داشت و هر فرصتی که بدست می آورد، برادران خود را محیای کوهنوردی می کرد و به صورت غیر حرفه ای، بسیاری از كوههاي اطراف استان را همراه با دیگر برادران خود در نوردیده بود. او به هر موضوع ورزشی و هنری اهميت ميداد و به انواع فعالیت های ورزشی و بخصوص فوتبال و کوهنوردی، برای تقویت جسم خود و دیگر بچه های خانواده توجه زیادی می کرد. «علی جان» برای مسائل مذهبی و فرهنگی و دیگر مسائل فرهنگی، نیز اهمیت زیادی قائل بود و به همین دلیل، خواهر و برادر خود را نسبت به فعالیت در آن زمینه تشویق و همراهی می کرد. از دوران کودکی در خصوص «حجاب» دو خواهر خود، بسیار حساس بود و در این خصوص دلسوزانه و با محبت، به آنها راهنمایی می کرد. حتی پس از رفتن به سر کار و مشغول شدن در قسمت های مختلف، باز هم از هر فرصتی که بدست می آورد، بچه ها را به گردش و تفریح و فعالیت های ورزشی و دینی ميبرد. چون مشاهده می کرد که پدر و مادر درگير مشغله های زندگي هستند، همیشه سعی می کرد بچه ها را به هر نحوي کمک و یاری کند تا در زندگی خود پیشرفت کنند و از زندگی لذت ببرند. «علی جان» به آنها ميگفت: «بابامون حقوقش كفاف خرج خانواده را نمی دهد. اگر من نروم كار كنم، خرج درس و مشق شماها در نمی آید. من ديگر مهم نيستم. فقط بايد كار كنم بخاطر شماها. به هر حال این انقلاب باید در دست شماها باشد.» (اله وردی، گلابتون، مادر شهید، بش)(اله یاری، خواهر شهید، بش)
«علی» از همان اولین روز هایی که به فرمان امام خمینی (ره) جهاد سازندگی تاسیس شد، همکاری خود را با جهاد فارس، شروع کرد. بالاخره مهرماه سال 1360 بعنوان کمک صافکار، در کارگاه صاف كاري دفتر مرکزی جهاد سازندگی فارس، واقع در تپه تلوزيون، رسما مشغول به کار شد. پس از یکسال، نیز در کارگاه های راهسازی جهاد، کار با لودر را آموخت و بعنوان راننده لودر، در روستاهای مختلف استان فارس، به مردم محروم روستاهای دور و نزدیک، خدمت می کرد. پس از گذشت چند ماه، یک روز نزد پدر رفت به ایشان گفت: «بابا من حتماً بايد به جبهه بروم. ما 6 تا پسر هستيم، من خمس پنج پسر دیگرت هستم. حاضری مرا در راه خدا بدهی؟» پدر هم مخالفتی نکرد و با دعای خیر پدر و مادر و خانواده، در تاریخ دهم اسفند ماه سال60، همراه با جمعی از نیروهای فنی جهاد فارس، از شیراز، به جیهه آبادان اعزام شد. شجاعت وصف ناپذیر او و نیز تسلط او به کار با دستگاه های راهسازی لودر و بولدوزر، خیلی زود بعنوان یکی از نیروهای کارکشته و مسلط به کار، جهاد فارس در منطقه جنگی شناخته شد. همچنین دیری نپایید که فرماندهان، او را بعنوان یک فرمانده و مسئول محور قابل اطمینان، می دانستند و مسئولیت های خطیری را به او و گروهش محول می کردند. هرگاه به مرخصی می آمد، تنها دو، سه روز، نزد خانواده ميماند و خیلی زود به جبهه باز ميگشت. چند بار هم از طرف بسيج، به جبهه رفت. چون راننده ی لودر بود، به واحد مهندسي رزمي لشكر 19 فجر رفته و در آن یگان، مشغول به خدمت می شد بعضی مواقع، وقتی که «علی جان» همراه با دیگر همرزمان جهادگر خود، به مرخصی می آمدند، دوستان شهرستانی خود را به خانه می آورد تا شب را استراحت کنند و صبح به سمت شهر های خود مراجعت نمایند. یک روز صبح هنگام خداحافظی آنها، مادر علی، مشاهده کرد که همه کفش ها، کفش های پارچه ای مخملی ساده ای بود که مشخص بود، هنگام آمدن به مرخصی، به آنها داده اند. اما در آن میان، تنها یک كفش كتاني تكه پاره بود. مادر بر زمین نشست و دست خود را روی کفش کتانی پاره پاره، گذاشت و فهمید که بازهم فرزند عزیزش، از گرفتن کفش نو، سر باز زده و با همان کفش های جبهه ای خود، به خانه بازگشته است! «علی جان» همیشه در پاسخ اعتراض مادر، می گفت: «مادر جان! با همین کفش ها و آورکت پاره هم می توانم بجنگم. من به لباس و کفش نو، نیاز ندارم، ما برای رفتنیم!» (اله وردی، گلابتون، مادر شهید، بش)
در هنگام خدمت در جبهه و جهاد سازندگی، مهارت های بسیاری را آموخت. از جمله به رانندگی لودر، لودر زنجیری، بلدوزر، بیل میکانیکی و حتی گریدر کاملا مسلط شد و با مهارت و دقت کامل، بعنوان یک فرمانده دلسوز، به دیگر نیروهای تازه وارد، آموزش می داد. او خیلی زود تبدیل شد به یکی از فرماندهان باتجربه و کارکشته جهاد فارس در منطقه جنگی. (منزوی، مهدی، بش)
در زمستان سال 1361، در عملیات والفجر یک، علی در بحبوحه جنگ، شجاعانه کار می کرد و در عین حال، به زخمی ها نیز کمک می کرد و آنها را به خودرو امداد تحویل می داد. نزدیک های صبح، بر اثر انفجار خمپاره، یک ترکش به دست او اثابت کرد. اما این جوان شجاع، به هیچ کس، چیزی نگفت و در حالی که از درد، زیر لب ناله می کرد، تا نزدیک های ظهر، در منطقه مشغول کار بود. بالاخره با کمک یکی از همرزمان خود به اورژانس رفت تا زخم دست خود را پانسمان کند. همیشه آرزو داشت که شهيد بشود و عاشق شهادت بود. چند سال به همین شکل به جبهه می رفت. «علی جان» به سن 20 سالگی رسیده بود و خانواده خيلي به او اصرار ميكردند که ازدواج کند. اما همیشه مخالفت می کرد. بالاخره بعد از چند بار، قبول کرد و به اتفاق خانواده، برای خواستگاری، به منزل یکی از خاله های خود رفته و دختر خاله او، به نام «خانم توران اله وردی» را خواستگاری نمودند. پس از آن هم با یک مراسم عقد بسیار ساده، در یک روز يكشنبه، ازدواج کردند. حتی حلقه ازدواجی که خانواده عروس، برای او خریده بودند را از دست خود بیرون آورده و به همسر خود هدیه داد. قرار شد بار دیگر که از جبهه بازگشت، مراسم عروسی بگیرند. چند روز بعد هم يك عمل جراحی داشت. در بيمارستان مسلمين عمل كرد. پس از حدود 20 روز که از عمل جراحی او گذشته بود، از مادر خود، قيچي را گرفت و تمام بخيههای شکم خود را کشید! اما هنوز جای زخم خوب نشده بود و کمی هم خونریزی کرد. با این وجود، توجهی به این موضوع نکرد و لباس سفر پوشید و برای خداحافظی، به منزل خواهر خود و نیز منزل دايي خود که خيلي به ایشان علاقه داشت رفت و کلا با همه ی خويشاوندان خداحافظی نمود. روز 24 بهمن ماه سال 1362، مجددا به جبهه آبادان رفت. در عملیات خیبر، «عليجان» بعنوان مسئول محور، در واحد مهندسي رزمی جهاد سازندگی فارس خدمت می کرد. شب سوم اسفندماه 1362، در حالی که دلاوران جهادگر، در حال احداث خاکریز در جبهه كوشك، برای تامین سلامت رزمندگان اسلام بودند، نیروهای دشمن، تحت پوشش تانکهای، متعدد خود، پاتک زدند. این بخش از عملیات، بصورت تاکتیکی، تبدیل شده بود به رویارویی واحد های مهندسی رزمی و لشکر متراکم زرهی دشمن بعثی. آن شب، یکی از شديدترين آتش باری های دشمن بعثی، علیه نیروهای ما بود. به طوری که در طول پنج روز، حجم عظیمی از مهمات، بر خطوط تازه فتح شده نیرو های رزمنده، فرو ریختند. شدت آتش به حدی زیاد بود که رزمندگان جهادگر، مجبور شدند تعدادی از دستگاه های سنگین را متوقف کنند و منتظر شدند تا شدت آتش باری دشمن، کمی کاسته شود. تعدادی از دستگاه های لودر و بلدوزر مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفتند و تعدادی از بچه ها، زخمی شدند. پسر دایی «علی جان» در آن شب پرخطر، همرزم او بود (چند روز بعد، در همان عمليات مجروح شد) آنها در گوشه ای از خاکریز، پناه گرفته بودند. در همین حال، یکی از لودر ها که متعلق به مهندسی رزمی لشکر 19 فجر بود، مورد اثابت خمپاره بعثیون قرار گرفت و مشتعل شد. راننده آن، در حالی که زخمی شده بود، روی دستگاه گیر کرده بود و استمداد می طلبید. «علی جان» می خواست برای کمک برود، اما هر کس که قد راست می کرد، گلوله می خورد! همرزمش، او را گرفته بود که مبادا جان خود را به خطر بیاندازد! راننده لودر، زخمی شده بود و نميتوانست پايين بیاید. مدام فریاد می زد و ذکر «يا مهدي» سر داده بود. دقایقی گذشت و كسي نمی توانست برای كمك به او سر بلند کند. اما «عليجان» طاقت نیاورد! گویی خداوند، قدرتي به او داد كه از دست پسر دایی خود، فرار كرد و در میان گلوله ها و انفجار ها که بی امان بر زمین می خوردند، خودش را به لودر منهدم شده رساند و راننده ی مجروح را با رشادت بر دوش گرفت و پایین آمد. اما هنوز چند قدم از لودر دور نشده بودند، که یک گلوله تانک به لودر مشتعل، خورد و در پشت سر آنها، منفجر شد و هر دو، بر زمین غلطیدند و به شهادت رسیدند. ترکش بزرگی به پشت كمرش خورده بود. پس از گذشت حدود 20 روز از حرکت او به سمت جبهه، مادر علی خواب ديد که او به شهادت رسیده و او را به خانه آورده اند! و همینگونه شد و همه خویشاوندان؛ برای عرض تبریک و تسلیت، نزد ایشان آمدند. وقتی که برای برداشتن عکس های علی، به سراغ چمدان رفت، همین که چشمش به چهره ی پسر رشید خود افتاد، یادش به سخن فراموش نشدنی «علی» افتاد که به پدر خود، گفته بود. مادر دست بر آسمان بلند کرد و گفت: «ای خدا! تو شاهد باش من اگر جهاد كردم در راه تو كردم. «عليجان» را در راه تو قرباني دادم. خدایا به حق آبروي زهرا(س) روح همه شهدا شاد باشد. شهدا خیلی خوب بودند. شهدا براي پول نرفتند، آنها براي خدا و براي دفاع از وطنشان جنگيدند. اگر بعد از 1400 سال اسلام زنده شد، به خاطر شهدای اسلام بود. آن راهي كه امام حسين انتخاب كرده بود، شهداي ما هم انتخاب كردند.» جسد «علی جان اله یاری»، با بدرقه باشکوه مردم شهید پرور شیراز و همرزمان او، تشییع شد و در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد.(اله وردی، گلابتون، مادر ، بش) (اله یاری،علی، برادر، بش) ( جعفری، جمال، 1384) (عاشوری، سید مهدی، بش)
او پسری پرجنب و جوش و شاد بود که علاقه زيادي به كارهاي فني و ابتكار و خلاقيت داشت. دوران كودكي و نوجواني او، پر بود از شور و نشاط، بازي و تحرك. از همان اولین سالهای کودکی، هیچ گاه با خواهر و برادرهای خود، جدل و دعوا نکرد و در مقابل همه آنها احساس مسئولیت می کرد. به اعتراف همه آشنایان و خویشاوندان، «علی جان» در میان دیگر بچه های هم سن و سال خود، شاخص و برتر بود. به دنبال هر کاری كه ميرفت، به آن عشق می ورزید و از اعماق دل، آنرا دنبال می کرد. . بعضی ایام هم که به شیراز می آمد و اقامت او طولانی تر می شد؛ با دلسوزی؛ کمک به حال پدر و مادر و خانواده بود. حتی در انجام كارهای منزل، به مادر مهربان خود کمک ميكرد. به وضعیت خورد و خوراک خواهر و برادر های کوچک خود رسیدگی می کرد و در انجام تکالیف مدرسه به آنها کمک و راهنمایی می نمود. هیچگاه از درآمدی که داشت، برای خود پولی ذخیره نمی کرد! هرچه پول بدست می آورد، در جیب بچه ها می گذاشت و خودش تک تک آنها را راهی مدرسه می کرد. باقیمانده پول های خود را هم به فقرا می داد. در انجام فرایض دینی بسیار پایبند و دقیق بود. نماز هایش سر وقت بود و روزه و عبادتش، همه بجا و کامل بود. نیمه های شب که مادر، به بالین او و دیگر بچه ها می رفت تا پتو، به روی آنها بیاندازد، مشاهده می کرد که «علی جان» در حال قرائت قرآن کریم و عبادت می باشد. دو خواهر او ازدواج کرده بودند و او خیلی به آنها و بخصوص دختر خواهر خود، (فاطمه) و نیز دیگر اقوام سر می زد و در هر فرصتی، به دیدن خویشاوندان ميرفت. به پسردایی و پسر خاله های خود خیلی علاقه داشت. خيلي با هم صميمي بودند و همیشه و همه جا با هم بودند. بالاخره هم با یکدیگر هم پیمان شدند و دو تن از پسر خاله های او نیز به فیض شهادت رسیدند. هر یک از دوستان و خویشاوندان، مشکل و یا نیازی داشتند و یا به پول احتیاج پیدا می کردند، به آنها کمک می کرد و یا به آنها پول قرض می داد. پس از شهادت «عليجان» خیلی از افراد به نزد خانواده می آمدند و پول هایی که به ایشان قرض داده بود را باز می گرداندند. در فضای پر خطر جبهه هم روح پرنشاط او، شادی بخش روابط او و دیگر همرزمان بود. از جمله اینکه: «علی» عاشق «آبلیمو» بود و به هر بهانه ای، برای خود، از انبار، بطری آبلیمو می گرفت و در نقاط مختلف سنگر و اطراف مقر، آنها را جاسازی می کرد. هرموقع که دیگر همرزمان، با التماس برای گرفتن آبلیمو، به پیش او می رفتند؛ در مقابل گرفتن کمپوت گیلاس، به آنها اندکی آبلیمو می داد! (اله وردی، گلابتون، مادر شهید، بش) (منزوی، مهدی، بش)
«علی جان» در نامه ای می نویسد: «بسم الله الرحمان الرحيم، بعدازظهر 22/4/61 . خدمت پدر و مادر گراميم سلام عرض ميكنم و اميدوارم هيچ گونه ناراحتي نداشته باشيد. اگر از حال من خواهيد از لطف خداوند خوب هستم. سلام برادرانم اميدوارم كه حالتان خوب باشد و در پشت جبهه درس بخوانيد و مشت محكمي بر دهان آمريكا بزنيد. ما آن روز كه از شيراز حركت كرديم شب را در اهواز گذرانديم و صبح به شوش منتقل شديم. پدرجان اميدوارم كه ناراحت نباشي و همچون مادر عزيزم. پدر و مادر عزيزم اصلا” در فكر من نباشيد نباشيد كه فتح و پيروزي نزديك است. چون جايم خوب است. سخني چند با برادرانم؛ علي، غلام، اسماعيل، انشاءالله درستان را خوب بخوانيد. واي بحالتان اگر درستان را خوب نخوانيد. نتيجه بچهها را هم بنويسيد. خدمت داماد عزيزم علي قلي محمدي و گلنار و فاطمه سلام عرض ميكنم و سلامتي شما را از خداوند متعال خواهانم. اگر از حال اينجانب بخواهيد از لطف خدا خوب هستم. ديگر عرضي ندارم بجز دوري شما. هر كس را كه پرس ما كردند سلام برسانيد. با درود به روان پاك شهيدان و رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران. و با درود به پدر و مادر عزيزم. والسلام. (آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، بش)
وصيت نامه شهيد «عليجان اله یاري» :
«بسم الله الرحمان الرحيم، پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به اين مملكت آسيبي نرسد (امام خميني) و بشرالصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالو انا لله و انا اليه راجعون، با درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران اين قلب تپنده مسلمين و نجات دهنده اسلام، امام خميني. با درود به شهداي اسلام و درود بر امت شهيد پرور. درود به پدر و مادر عزيزم شكر خداي را كه بر ما منت نهاده و ما را به راه راست هدايت كرد. درود بر آن كس كه راه شهادت را به ما آموخت. برادران و خواهران عزيز اسلام پس از 1400 دوباره زنده شده است. از بركت خون شهيدان. پس بكوشيد كه راه شهيدان را ادامه دهيد كه همان راه امام حسين (ع) است. تا خدا و امامان از شما راضي باشند. پس به اين سوره «والعصر» فكر كنيد كه ميفرمايد: «قسم به عصر و بدوران نوراني رسول اكرم(ص) و يا عصر ظهور وليعصر كه انسان همه در خسارت و زيانست. مگر آنانكه به خدا ايمان آوردند و نيكوكار شدند و بدرستي و راستي و پايداري در دين يكديگر را سفارش كردند. پدر و مادر عزيزم سلام عرض ميكنم. اميدوارم حالتان خوب باشد. پدر و مادر عزيزم، بايد مرا ببخشيد كه فرزند خوبي براي شما نبودم و زحمت مرا كشيده و مرا بزرگ كرده و حتي اجازه داديد كه چند بار به جبهه بيايم. خدا شما را اجري عظيم عطا كند. پدر و مادر و خواهران و برادرانم رضايت ندارم كه در خلوت و ديد عام براي من قطره اشكي بريزيد و اگر احساسات پدر و مادري شما را تحريك كرد، آن هم در خلوت به ياد امام حسين (ع) و علي اكبر و علي اصغرش گريه كنيد و هرگز لباس سياه مپوشيد. خواهران عزيزم براي من، ناله و زاري مكنيد و همچون زينب استوارباشيد.خدا به شما صبر عنايت فرمايد. برادران عزيزم خدا شما را به راه راست هدايت كند كه اميد من به شما لالههاي انقلاب است. نماز يوميه را ترك مكنيد. نماز را در مسجد بپا داريد و قرآن را فرا گيريد كه همه چيز در قرآن است. شما را به خدا ميسپارم. سلام تمام خويشاوندان و دوستان ميرسانم و هر كس از ما بدي ديده است ما را ببخشد. خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.( آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس،بش)
ماخذ: آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس؛ (اله وردی، گلابتون، مادر شهید، 1384) ، اله یاریف علی(برادر شهید) ، عاشوری، سید مهدی، ( مسئول ستاد پ م ج ج استان فارس)، منزوی، مهدی(از اعضای پ م ج ج استان فارس) ، جعفری، جمال، 1384 ،
مهدی منزوی