شهدا

شهید علیرضا پوست فروش

علیرضا پوست فروش

پوست فروش، علیرضا (15 شهریور 1343 – 26 بهمن 1364) مسئول واحد ماشین آلات سبک مهندسی جنگ امام صادق (ع)

او در روز پانزدهم شهریور ماه سال 1343، در یکی از محله های قدیمی و اصیل شیراز، موسوم به «محله درب شاهزاده» در یک خانواده مذهبی و معتقد، چشم به دنیا گشود. منزل ایشان در کوچه «روشن» واقع شده بود. پدرش (جلال)؛ کارمند شرکت نفت بود که به دلیل فعالیت های سیاسی در زمان دکتر مصدق، توسط عوامل حکومت، اخراج شده بود و شغل آزاد داشت و وضعیت اقتصادی خانواده، در حد معمولی بود. مادرش (طیبه سرانجام) خانه دار بود (البته پس از فوت همسر، برای تامین مخارج زندگی، به خیاطی اشتغال داشت).حاصل زندگی ایشان، دو فرزند پسر و دو فرزند دختر بود. «علی رضا» فرزند سوم خانواده بود. در اوان کودکی، سانحه ای‌ برایش پيش آمد و پای او زخمی شد. پدر و مادر او را به بيمارستان «سعدی» (شهید فقیهی کنونی) رساندند. اما جراحات او شدید بود و در بيمارستان بیهوش شد و به کما رفت. پدر و مادر او در اوج ناامیدی، دست به دامان خاندان نبوت شدند و به حضرت ابالفضل العباس (ع) متوسل شدند و نجات فرزند خود را از ایشان درخواست کردند. عنایت حضرات، شامل این خانواده گردید و او را به دامان خانواده بازگرداند و پس از سه ماه، بهبودی کامل یافت.(سرانجام، طیبه، خاطرات، مرکز اسناد)

«علیرضا پوستفروش»، تحصیلات خود را از مهر سال 1349 آغاز نمود. پایه اول و دوم ابتدایی را در دبستان «حسام» (شهید یزدانمهر، هم اکنون) نزدیک بازار وکیل، گذراند. کلاس سوم تا پنجم را نیز در دبستان «روستائيان» طی کرد. از سال 1354 دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی «شهیاد» («علی ابن الحمزه» کنونی) واقع در سه راه مدبر، آغاز کرد. 13 ساله بود كه پدرش فوت كرد. او در سال 1357 در هنرستان فنی حرفه‌اي «نمازي» (شهيد دستغيب کنونی) در رشته برق، مشغول به تحصیل شد و در سال 1361 در رشته برق، دیپلم گرفت. (همان، بش)

«علی رضا» در کلاس های قرائت قرآن شرکت می کرد و در اوقات مختلف روز، به قرائت قرآن کریم، می پرداخت. او به دقت به قرائت قران همرزمان گوش می داد و ظریف ترین نکات قرائت را متوجه می شود و با ظرافت، به ایشان تذکر می داد. در بین فعالیت های ورزشی، بیشتر به فوتبال علاقه داشت. چون از حوصله و پشتکار بالایی برخوردار بود، در تعمیر انواع وسایل و دستگاه های برقی مهارت زیادی داشت. همچنین از معدود جوانانی بود که در آشپزی هم سررشته داشت. رضا در هنگام تحصیل، دانش آموزی کوشا بود و همه ی عوامل آموزشی در همه مقاطع، او را بعنوان یک دانش آموز برتر می شناختند. سالهاي آخر دبیرستان، براي اجرای پروژه های برق كشي و سيم كشي ساختمان، او و چند تن از همکلاس های فعال، زیر نظر دبیر خود، انتخاب شدند.

دوران تحصیل او در دبیرستان، همزمان شد با انقلاب اسلامی ایران. «رضا» در سال آخر دبیرستان، به اعلامیه های امام خمینی(ره) دست یافت و به تدریج با شعار ها و اهداف انقلاب اسلامی آشنا شد. او همراه با مردم مبارز شیراز، همگام با انقلاب بود و در تضاهرات و راهپیمایی های مردم، حضور فعال داشت. همان سال اول انقلاب، در بسيج مستضفین ثبت نام كرد و یکی از اعضای فعال بسيج و گروه مقاومت مسجد محل (مسجد و زیارتگاه «دختر امام حسن») بود. او اغلب براي گشت شبانه بسیج، به گروه مقاومت «دختر امام حسن» در خيابان شمس؛ مي‌رفت. مواقعی كه در شیراز بود، سعی می کرد شب ها در بسيج و پایگاه مقاومت مسجد، پاسداري و گشت شبانه بدهد و از محله و شهر، حفاظت می کرد. از جمله فعالیت های وی در این گروه مقاومت، پاسداری و نگهبانی از کارخانه های معروف شهر شیراز در مخاطرات سالهای اول انقلاب بود.(مادر، خواهر، بش)

پس از حمله ناجوانمردانه ارتش بعث عراق، به مرزهای کشور اسلامی ایران، دغدغه او، دفاع از اسلام و مسلمین بود. با فراغت از تحصیل، در هشتم شهریور 1361، با راهنمایی پسر خاله خود؛ «محسن لاله پرور»، که از فرماندهان مهندسی رزمی جنگ جهاد‌سازندگی فارس بود، بعنوان یک نیروی فنی، به ستاد پشتیبانی جنگ جهاد فارس، مستقر در جبهه آبادان اعزام شد. او از همان اول، تصمیمش را گرفته بود که می خواهد یک رزمنده ی جهادگر حرفه ای و یک سنگر ساز بی سنگر تمام عیار بشود. برایش مهم نبود که چند روز یا حتی چند ماه، در قسمتی کار کند که هیجان و هیاهوی کمتری دارد یا کمتر دیده می شود و کمتر به چشم می آید! «رضا» فقط آمده بود که تا آخر در جبهه بماند و در کنار پرتجربه ترین نیروهای فنی جهاد، همه‌ی سختی ها را تحمل کند و تجربه فنی بدست بیاورد و یک مرد کامل بشود. ابتدا بعنوان کمک یکی از رانندگان سختگیر  و پرکار تریلی، (علی جقه سبز) مشغول به کار شد. کار کردن در کنار او، از رضا، یک مرد با تجربه و محکم، ساخت. همچنین پس از آن، همراه با «محسن لاله پرور» در تعمیرگاه ماشین آلات سنگین، زیر نظر «استاد احمد فرهمند» به کسب تجربه در زمینه تعمیر و رفع ایراد دستگاه های سنگین راهسازی، پرداخت. مدتی هم در کنار «قاسم ظریفکارفرد»، به امر مهم و طاقت فرسای سرویسکاری، دستگاه های سنگین، در خطرناک ترین نقاط مختلف منطقه و خطوط مقدم، مشغول شد. (منزوی، مهدی، بش)

«علی رضا پوستفروش» در اواخر سال 61 که جهاد فارس برای آماده سازی منطقه و ایجاد زیرساخت های لجستیک خطوط درگیری و نیز شرکت در عملیات‌ والفجر مقدماتی و یک، به منطقه عملیاتی بستان، دهلران و دشت عباس رفت. در آنجا به عنوان مسئول تاسیسات برقی مقر مادر، راننده جرثقیل و نیز مسئول مقر عملیاتی، مشغول به خدمت شد. او حدود سه سال و نیم، در جبهه به عنوان مسئول تاسیسات برق، راننده ماشین‌آلات سبک و سنگین، مسئول واحد ماشین‌آلات سبک و مسئول استحکامات خدمت کرد. (جعفری، جمال و عاشوری، سید مهدی، بش)

در سال 62، «علی رضا» همراه با گروه اعزامی مهندسی جنگ جهاد فارس، به منطقه حاج عمران و کردستان، رفت و در عملیات والفجر 2 بعنوان مسئول محور و در مواقع استراحت هم بعنوان سرویسکار دستگاه های سنگین، دوشادوش حاج قاسم ظریفکار، به رزمندگان اسلام خدمات رسانی می کرد. پس از اینکه مسئولین جهاد فارس، به تدریج با توانایی های او آشنا شدند، به دلیل تسلط او به کار با خودروهای سبک و سنگین و نیز مهارت وی در تعمیرات، در سال 1363، او را بعنوان مسئول واحد ماشین آلات سبک انتخاب نمودند. در آن زمان، جهاد سازندگی فارس، مستقر در جبهه آبادان، دارای بیش از 80 دستگاه خودرو سبک، اعم از وانت های تویوتا، گالانت، کمپرسی نیسان، و تعداد زیادی موتورسیکلت بود. «رضا» در این مدت، ادامه روند ساماندهی وضعیت ماشین آلات سبک و آمار برداری و تعیین وضعیت تک تک خودروها را دنبال نمود و در خصوص تحویل و تحول هر خودرو، به راننده آن، جداولی را تهیه نموده و صورت برداری می نمود (منزوی، مهدی، جعفری، جمال، ص2).

در «عملیات خیبر»، در آن بحبوحه‌ی کمبود راننده پایه یک، همراه با دیگر بچه‌های مهندسی رزمی، پشت فرمان «مایلر»های پر قدرت می نشست و در خط مقدم جزیره مجنون جنوبی، در میان باتلاق های هور العظیم، جاده و دژ می ساخت. یک روز صبح وقتی که با مایلر خود، به انتهای دژ در حال ساخت، رسید، همینکه بار کمپرسی را بالا برد تا خاک های خود را در آبهای انتهای جاده تخلیه کند، در عقب اتاق بار، گیر کرد و باز نشد و خاک ها، خالی نشدند! همینکه می خواست از کمپرسی خود پیاده شود، از هلیکوپتر دشمن بعثی، دو راکت، به طرف او شلیک شد. یکی از راکتها به ماشین او، اصابت کرده و منفجر شد. اما با عنایت الهی، چون خاکهای داخل بار کمپرسی هنوز خالی نشده بود، راکت درون خاکهای بار، منفجر شد و نه تنها به کامیون و به رضا خسارت چندانی وارد نگردید، بلکه با نجات یافتن کامیون، از شناسایی گرای نقطه انتهایی جاده هم جلوگیری شد. وقتی او با سر و روی سرخ و صورت خراشیده شده از شیشه خورده های ناشی از انفجار، با دیگر بچه های حاضر در خط، به مقر اصلی بازگشته بود، در اوج بزرگ منشی و پرهیز از ریا و خودنمایی، هیچ سخنی از اتفاقی که افتاده بود، به میان نیاورد و، هر کدام از بچه ها که، دلیل تغییر وضعیتش را می پرسیدند، پاسخ می داد: «چیز مهمی نیست!» «گروه نجات» از جمله واحد های فعال مهندسی جنگ بود که قبل از هر عملیات، به ابتکار آقای عبدالرحمن جزایری (فرمانده لشکر مهندسی امام صادق) تشکیل می شد. این گروه متشکل از جمعی از شجاع ترین نیروهای باتجربه مهندسی بود که هر نفر، به انواع مهارت های فنی تعمیر و بهسازی دستگاه های مختلف راهسازی و ترابری مسلط بود. «پوست‌فروش» نیز جوانی شجاع و بی باک بود که به انواع تخصص های فنی مسلط شده بود و به همین دلیل، در عملیات «قادر»، در منطقه کوهستانی و صعب العبور کردستان، همراه با «علی جقه سبز»، «حاج قاسم ظریفکار» و تعدادی دیگر از نیرو های خبره، به وظیفه بسیار پر خطر نجات دستگاه های از کار افتاده در خطوط مقدم، مشغول بود. او با دیگر نیروها در «عملیات بدر»، در منطقه طلائیه مستقر بود و قبل از شروع عملیات، آماده سازی زیرساخت های منطقه را به عهده داشتند. «رضا» معمولا راضي نبود که جبهه را ترک کند و به مرخصي برود. بعد از هر عملیات که همرزمان او به مرخصی می رفتند، او در جبهه می ماند تا مبادا در جهاد کمبود نیرو داشته باشند. به همین دلیل به اتفاق چند تن از دیگر بچه ها، وظیفه سخت و طاقت فرسای جمع آوری مقر های باقی مانده را تحت نظر «سید مهدی عاشوری» و «سید محمد صادق دشتی»، به عهده می گرفت. (منزوی، مهدی، بش)

آخرين‌ باری كه علیرضا به مرخصی آمد، 26 دي 1364 بود. هنوز یک هفته نگذشته بود که باخبر شد عملیات قرار است شروع بشود و مجددا به جبهه بازگشت. با شروع عملیات والفجر8، در شب 20 بهمن 1364، حاج خلیل پرویزی(1342-شهادت27 بهمن1364) فرمانده مهندسی رزمی جهاد سازندگی فارس برای عبور از رودخانه اروند و پشتیبانی لجستیک رزمندگان خط شکن، یک گروه پیشرو را تعیین کرد. این گروه کوچک باید از لحاظ تخصصی و فنی، چکیده‌ی کل نیرو های جهاد باشد تا بدون پشتیبانی و بی آنکه هیچگونه ارتباطی با عقبه وجود داشته باشد، بتواند تمامی نیازهای نیروهای رزمنده، در آن سوی اروند را تامین نماید. (از جمله تعمیر و راه اندازی و یا کار با انواع دستگاه های راهسازی و همچنین شناسایی و برنامه ریزی منطقه عملیاتی) این گروه پنج نفره؛ با فرماندهی خود حاج خلیل و علیرضا پوستفروش، حسین آقاعبدالهی (شهادت 31 فروردین 1365) (معاون مهندسی جهاد سازندگی فارس) و حاج جمال فروهر حقیقی(شهادت 10 فروردین 1365)، (فرمانده گردان مهندسی جهاد سازندگی فارس) و ابراهیم روستا، در همان شب اول عملیات، به محض شکسته شدن خطوط دشمن، با اولین قایق های خط شکن، به فاو رفتند. در همان اولین ساعات درگیری، آنها موفق شدند دو دستگاه بلدوزر که نیروهای دشمن، به دلیل نقص فنی، موفق به خروج آنها از محل درگیری نشده بودند، را تعمیر نموده و وارد عرصه‌ی کارزار نمایند. با این کار، موفق شدند از همان اولین ساعات صبح روز اول عملیات، در آن سوی آبهای اروند، بی آنکه هیچگونه امکان انتقال تسلیحات لجستیکی و راهسازی، فراهم شده باشد، با بهره گیری از همان ادوات غنیمتی دشمن، برای نیروهای رزمنده، خاکریز و استحکامات دفاعی در حوالی سه راه جاده فاو، بصره، ایجاد نمایند(عاشوری، سید مهدی، جعفری، جمال، بش)

علیرضا و دیگر همرزمان جهادگرش، در چند روز اول، موفق شدند سنگرها و خاکریزهای زیادی را در مناطق «ام‌القصر»، «البحار»، و «سه راه جاده بصره» برای رزمندگانی که از خطوط فتح شده، دفاع می کردند، احداث کنند. همچنین موفق به تعمیر و راه اندازی تعداد زیادی از ادوات رزمی و مهندسی بازمانده از دشمن بعثی، در منطقه شدند که بسیاری از آنها را تحویل نیروهای لشکر عاشورا و لشکر حضرت رسول (ص) دادند. با راه اندازی اولین سطحه های شناور، مقرر شد همراه با دیگر ادوات رزمی، چند دستگاه لودر نیز به فاو ارسال شود. ظهر روز 26 بهمن، سطحه باربری، در کنار اسکله شماره چهار فاو، کناره گرفته بود. حاج جمال فروهر حقیقی (شهادت 10 فروردین 1365) و علیرضا، در معیت جمعی از فرماندهان ستاد کربلا، مشغول پیاده نمودن دستگاه ها شدند. آخرین لودر بارگیری شده را روشن نمودند، رضا لودر را به حرکت در آورد تا آنرا از روی سطحه، پیاده نماید. اما آب در حالت جذر، به سرعت پایین رفته بود! او مجبور شد بیل لودر را روی سطح اسکله بگذارد تا تایر لودر را بالا بیاورد و بتواند روی اسلکه برود. در همین حال، هواپیماهای دشمن، منطقه را بمباران کردند! هرچه که حاج جمال، او را صدا زد که لودر را رها کند و به درون آب بپرد، «علی رضا» راضی نشده بود که لودر به داخل آب بیافتد و جان خود را نجات دهد! یکی از بمب ها در نزدیکی رضا منفجر شد و او را به زمین پرت نمود. موج انفجار، بدن او را در هم کوبیده و در حالی که چند ترکش به صورت و بدن او اصابت نموده بود، در آغوش حاج جمال، به ملکوت اعلی پر کشید. او سرانجام پس از 1282 روز حضور در جبهه، به شهادت رسید. پیکر او و تعدادی از شهدای عملیات، به شیراز انتقال یافت و با حضور جمع کثیری از مردم شهید پرور و همرزمان او، تشیع گردید و در گلزار شهدای دارالرحمه این شهر،  قطعه 6 ،  ردیف 2،  شماره13 به خاک سپرده شد. (عاشوری، سید مهدی، بش)

«علی رضا پوستفروش» اولین شهید جهاد سازندگی فارس، در عملیات والفجر هشت بود. پس از شهادت او، کانال مهم و استراتژیک انتقال آب، به طول 14 کیلومتر از رودخانه اروند، به نام این شهید نامگذاری شد. این کانال استراتژیک، که با طراحی دقیق مهندسان جهاد سازندگی فارس اجرایی شد با هدف زمین‌گیر کردن دشمن، حجم عظیمی از آب رودخانه اروند را به مقابل خطوط پدافندی رزمندگان اسلام در آنطرف دریاچه نمک، با سه ایستگاه بزرگ پمپاژ آب، انتقال می داد. کانال بزرگ شهید پوست‌فروش و نیز کانال‌های دیگری که توسط دیگر جهاد های مستقر در منطقه، حفر شده بودند، از جمله پروژه های موفق «مهندسی آّب» در منطقه جنگی بودند که میلیون ها متر مکعب آب را به آنسوی خطوط مقدم منتقل نموده و بدینوسیله منطقه فاو را به یک جزیره. تبدیل کردند. (عاشوری، سید مهدی، جعفری، جمال، بش)

«علی رضا پوستفروش» جوانی بی ریا و بی ادعا بود، هیچگاه در منزل، کلامی از کارهای خود در جبهه، به میان نمی آورد. هیچگونه تظاهر و ظاهرسازي نمی کرد و هیچگاه دوست نداشت چيزي را بر ملا كند. شاید به همین دلیل، هیچ متن و یا «وصيت نامه» از خود باقي نگذاشت. بجز تنها آيه 103 سوره آل عمران، از قرآن کریم‌ «وَاعتصموا بحبل‌الله جميعاً و لا تفرقوا» (به ریسمان الهی چنگ زنید و متفرق نشوید) که با خط خوش، بر روی یک بریده کاغذ، در جانماز خود باقی گذاشته بود و شاید تنها وصيت او نیز همين بود. مادر «رضا» به تبعیت از همین تنها وصیت باقی مانده از او، هفته‌اي يك جلسه قرائت قرآن در منزل برگزار می نماید و خود را با اين کار، تا حدی‌ قانع مي‌كند. (سرانجام، طیبه، مرکز اسناد)

رضا از کودکی بسیار صبور و آرام بود و در مقابل تمامی مسائل خانواده، احساس مسئوليت مي‌كرد. همیشه يار و غمخوار مادر بود. اگرچه برادر بزرگ او (فرهاد)، بالای سر خانواده بود، بعد از فوت پدر، رضا هم خود را مرد خانه حس مي‌كرد. او در امور زندگی خواسته زيادی، نداشت. چه در خوردن و پوشيدن و حتی محل استراحت، سادگی و بی آلایشی را سرلوحه زندگی خود قرار داده بود. اگرچه بسیار شاد و خوش خنده بود و با همه، با خوش رویی و خنده، برخورد می کرد، اما در هنگام فراغت، در گوشه ای خلوت، با خشوع می نشست و قرآن می‌خواند. در خانه، به شکلی نماز مي‌خواند و با خدای خود راز و نیاز می کرد كه هيچ كس نبيند. گویی دوست نداشت جز خدا كسي از حالش باخبر باشد وقتي در جبهه حقوق می گرفت، به دوستان خود مي‌گفت: «هرچه احتياج داريد بر داريد.» سادگی را سرلوحه زندگی خود کرده بود. هيچ‌ وقت در قید و بند لباس و ظاهر خود نبود. هرچه که خانواده به او اصرار می کردند که لباس نو بپوشد، تا زمانی که لباس های قبلی او قابل استفاده بودند، لباس نو برای خود تهیه نمی کرد. تکه کلامی که همیشه در برابر تذکرات خانواده مبنی بر خرید لباس نو و گران قیمت و یا استفاده از دیگر امکانات، بر زبان می آورد، این بود: «که چطور بشه؟!»  (سرانجام،طیبه، مرکز اسناد)

پس از شهادتش هنگامی که مسئولین شهرداری شیراز، به منزل ایشان آمدند تا نام کوچه47 واقع در انتهای خیابان نادر، در آن سکونت داشتند، را به نام «علیرضا پوست فروش» نامگذاری کنند، مخالفت نمود. چون او دوست داشت فقط با خدا معامله کند و فقط هم اجر خود را از او می خواست. (سرانجام،طیبه، مرکز اسناد)

ماخذ: آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس؛ پوستفروش، فاطمه (خواهر شهید)، جعفری، جمال 1384، موجود در مرکز حفظ آثار دفاع مقدس جهادکشاورزی فارس؛ سرانجام،طیبه (مادر شهید) ، عاشوری، سید مهدی ( مسئول ستاد پ م ج ج استان فارس)، جعفری،جمال 1384، همانجا؛ جعفری، جمال، 1384 ، منزوی، مهدی، (از اعضای ستاد پ م ج ج استان فارس)                                                                                                                     مهدی منزوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *