شهید حسین ارقمی
ارقمی، حسین (8 بهمن 1345 – 27 خرداد 1367) مسئول مهندسی محور عملیاتی تیپ مهندسی رزمی امام صادق(ع) جهاد سازندگی فارس.
او در محله گِلکوب (خیابان کارگر کنونی) شیراز و در خانوادهای متدین چشم به جهان گشود. پدرش عبدالرسول کاسب و مادرش مریم ارقمی خانهدار بود. مادرش راجع به تولد او چنین میگوید: «او را باردار بودم که به زیارت امام رضا(ع) مشرف شدم. به نظرم تفضل آن حضرت بود که تولدش در شب جمعه و به آسانی و بدون کمک هیچ کس در خانه اتفاق افتاد.» وی فرزند چهارم از خانوادهای 8 فرزندی بود. (ارقمی، مریم، ص19)
دوران ابتدايي را از 1352ش، در دبستان اسلامی(شهید خسروزاده کنونی)، مدرسهای نزدیک منزلشان آغاز کرد. پایان این دوره از تحصیلاتش با انقلاب همزمان شد؛ بنابراین به همراه برادر بزرگترش علی، در راهپيمايیها و تظاهرات شركت کرد. همچنین در پخش اعلاميه امام(ره) فعال بود تا زمانیکه انقلاب به پیروزی رسید. سال 1357ش وارد مقطع راهنمایی، در مدرسه ایگار (شهید حبیب زاهدی کنونی) شیراز شد و به خاطر علاقهاش به ورزش باستانی همزمان این حرفه را هم دنبال کرد. (ارقمی،علی،بش)
در 15 اردیبهشت 1360ش و با شدت گرفتن جنگ تحمیلی، پدرش عبدالرسول، به جبهه رفت و چون از ناحیه یکی از پاهایش مشکل داشت به کار مکانیکی مشغول شد. بعد از مدتی، از طرف عبدالرحمن جزایری (فرمانده پشتیبانی جنگ جهاد فارس) به عنوان سرپرست انبار قطعات ماشینآلات مشغول به کار شد. اما با توجه به کمبود نیرو در عملیاتها و در خط مقدم هم فعالیت میکرد طوری که در عملیات خیبر(اسفند1362) مجروح شد.(سند ش:302/ت) در 27 آبان 1360ش علی پسر دوم خانواده به جبهه رفت و نزدیک به هشت ماه بعد در دوم تیر1361ش، حسین به علت وابستگي شديد به برادرش علی و به بهانه دلتنگی پدر، تحصيل را در مقطع دبیرستان ادامه نداد و با رضایت مادر، در سن 15 سالگی به جبهه رفت. حسین، وقتی در جبهه، با نصیحت پدرش مواجه شد که چرا مدرسهاش را رها كرده و بهتر است با درس خواندن به مملکت خدمت کند، گفتهبود: «آمدهام در جنگ شرکت کنم و باید همینجا بمانم.» (ارقمی، عبدالرسول، ص4).
یک ماه بعد، در 2 مرداد 1361ش، برادر ارشدشان، مهدی ارقمی نیز در جبهه به آنها پیوست. مهدی پیشتر از این به عنوان سرباز تیپ 55هوابرد ارتش، 15 ماه در جبهه حضور داشت.(سند ش:100223949) مهدی، حسین، علی به همراه پدرشان عبدالرسول اگر چه همگی در مهندسی رزمی جهاد فارس بودند؛ اما بدلیل اینکه هر کدام در واحدی مشغول به خدمت بودند، کمتر همدیگر را میدیدند. حتی گاهی مهیار فرزند کوچک خانواده هم به جبهه میآمد تا عبدالرسول ارقمی با تمام داشتههایش برای دفاع از این مرز و بوم در جبهه حاضر باشد. (ارقمی، علی، بش)
حسین ارقمی که تصمیم گرفتهبود به عنوان راننده لودر و بلدوزر در خطوط مقدم برای رزمندگان اسلام خاکریز، سنگر و جاده بسازد، با جدیت تمام، به همراه علیجان اللهیاری(شهادت: 23 اسفند1362) و کنار دست غلامرضا دشتی، کار با دستگاههای راهسازی را فراگرفت و این آمادگی را پیدا کرد تا بتواند در تاریکی شب در خطوط مقدم خاکریز احداث نماید و به عنوان یک راننده مجرب در عملیاتها شرکت نماید. (ارقمی،علی، بش)
ارقمی در عملیاتهای مسلمبنعقیل(9مهر1361)، محرم (10 آبان 1361)، و والفجر یک(23 فروردین 1362) به عنوان راننده لودر و بلدوزر حضور داشت. در عملیات والفجر2، که 1 مرداد 1362 در منطقه حاج عمران عراق انجام شد در حین تعمیر دستگاه، سه تا از انگشتان دستش بشدت زخمی شد ولی ترجیح داد درد را تحمل کند و همرزمانش را در جادهسازی ارتفاعات صعبالعبور قمطره و تمرچین تنها نگذارد.(همان) او در عملیات خیبر(3 اسفند 1362) به عنوان مسئول مهندسی محور فعالیت کرد و پس از اقدامات مهندسی در منطقه کوشک و طلائیه برای احداث خاکریز و دژ، تثبیت مواضع جدید نیروهای خودی، مبارزه با جنگ آبی دشمن و مهار سیلابهای مصنوعی دشمن که به سمت مواضع رزمندگان اسلام جاری شدهبود، با نیروها و ماشینآلات تحت امر خود وارد جزیره مجنون شدند. (گرمنجانی،بش) در بمبارانهای شیمیایی جزیره، جهاد فارس اکثر نیروهایش را از دست دادهبود؛ بنابراین او به اتفاق افراد باقیمانده از جمله خليل پرويزي(شهادت، 27بهمن1364) و جمال فروهر حقیقی(شهادت، 10 اسفند1364) پشت كاميونها نشستند و با خاکریزی راه پيشروي آب را گرفتند. او 24 فروردین1363، همانجا بر اثر بمباران شيميايي، از ناحیه دو چشم آسیب دید(سند ش:85) و ابتدا به نقاهتگاه اهواز و سپس به شيراز منتقل شد. اما بعد از سلامتي موقت، مجدداً به جبهه برگشت.(ظریفکارفرد، ص6) او مجدداً در 1 آذر 1363، حین احداث خاکریز در شلمچه از ناحيه ران پای راست تركش خورد و به بيمارستان شهید طالقانی آبادان منتقل و بستری شد.(سند ش:1183-119-1) از جمله مسئولیتهای ارقمی در زمستان 1363، مدیریت احداث جاده عملیاتی خسروآباد به شلحه حاج حسین در جزیره آبادان بود. این جاده که 8 کیلومتر طول و 8 متر عرض داشت، با ارتفاع یک متر از سطح زمین ساخته شد تا رزمندگان اسلام با استقرار در شلحة حاجحسین که بچههای جهاد اسم آن را به جزیره امام حسین(ع) تغییر دادهبودند، بتوانند جلو نفوذ دشمن به خاک کشور را بگیرند.(گرمنجانی،بش) در عملیات قادر(24 تیر 1364) در غرب اشنویه، مسئولیت احداث جاده عملیاتی منتهی به ارتفاعات کلاشین به حسین ارقمی و علیاصغر چالیک محول شد.(چالیک،بش)
در جریان عملیات والفجر8 (20 بهمن 1364) مسئولیت نصب پل خیبری بر روی رودخانه اروندرود به جهاد فارس واگذار شد. گردان پل شناور به فرماندهی سیدمهدی عاشوری، چند روز قبل از شروع عملیات قطعات پل را به حاشیه رودخانه منتقل و مونتاژ کردند تا به محض دستیابی رزمندگان به اهداف از پیش تعیین شده، این پل با استفاده از سرپلهایی که در دو طرف رودخانه ایجاد میشد، نصب کنند. (سنگرسازان…، ش86،ص45) همزمان نیز گروه راهسازی در طرفین رودخانه مشغول ساحلسازی و احداث جاده ارتباطی با پل شناور بودند. مسئولیت محور سمت ایران در منطقه نهر حمید به حسین ارقمی واگذار شد.(موسوی،ص5) شدت بمباران هواپیماهای دشمن با هدف ممانعت از برقراری ارتباط دو طرف این رودخانه، به حدی بود که سایه هواپیماها روی زمین کاملاً مشاهده میشد و قدرت هرگونه مانوری را از رانندگان لودر و بلدوزر و کمپرسیهایی که مشغول تخلیه خاک بودند، گرفتهبود. در این وضعیت حسین ترجیح داد تا خودش هم پشت لودر بنشیند و کار را سریعتر به سرانجام برساند و مسیر را برای تجهیزات و رزمندگانی که باید خود را به فاو میرساندند، باز کند.(همان) با شدت گرفتن آتش دشمن کار راهسازی رفتهرفته سختتر شد. در این بین، یک بمب به لودری که حسین رانندهاش بود برخورد کرد و او به پایین لودر پرت شد. عبدالرسول، با دیدن اعزام آمبولانس، خودش را به محل انفجار رساند و در میان سکوت دیگر همرزمان با پیکر بیهوش پسرش روبهرو شد.(ارقمی، عبدالرسول، ص38) به این ترتیب حسین در 22 بهمن1364ش، در عملیاتی که پدر و برادرش علی هم در آن حضور داشتند از ناحیه کمر و پا مجروح شد.(سند ش:1183-60-ز) او را به بیمارستان فاطمه زهرا(س) اهواز و از آنجا به بیمارستان امیرالمؤمنین(ع) تهران منتقل کردند. پس از چند روز که به هوش آمد متوجه شدند که توانایی تکان دادن پاهایش را ندارد و قطع نخاع شدهاست. هنگامی که فهمید دیگر توانایی راه رفتن ندارد، چیزی نگفت و با وجود بیتابی شدید خانواده بسیار صبوری کرد. بعد از مدتی او را به بیمارستان نمازی شیراز منتقل کردند اما با حادتر شدن حالش، در بیمارستان جانبازان بستری شد.(ارقمی، مریم، ص10)
حسین ارقمی، سه سال از ناحیه نخاع جانباز بود اما در این مدت اخلاقش با پدر و مادر، خواهر و برادرانش مثال زدنی بود. همیشه خدا را شکر میکرد و ذکر مدامش الحمدلله بود. در این مدت، او با حالت جانبازیاش با ویلچر به همراه برادر ارشدش مهدی به جبهه میرفت تا از حال و هوای جنگ دور نماند.(ارقمی، عبدالرسول، ص38 و 39) حتی زمانی که پدرش از جبهه به قصد تشییع یکی از همرزمانش به شیراز آمدهبود اجازه نداد مدت زمان زیادی کنارش بماند و به او گفت به جبهه برگردد.(ارقمی،مریم،ص13)
او در دفترچهاش نوشتهبود: «من از دوري دوستاني همچون مجيد مهديزاده(شهادت، 26 تیر1361)، عليجان اللهیاری(23اسفند1362)، حاجاحمد پورميداني(شهادت ،22اسفند1363)، عباس مقصودبيگي(شهادت،29 تیر1362) و سیدمحمدصادق دشتي(شهادت، 23 مهر1364)، رنج ميبرم و فكر ميكنم موقع آن رسيده كه انتظارش را ميكشيدم.» او سرانجام پس از سه سال، روز جمعه 27خرداد 1367 به علت خونریزی مغزی در بیمارستان نمازی شیراز به شهادت رسید. پیکرش پس از تشيیع، در گلزار شهدای دارالرحمه، قطعه 7، شماره 16، ردیف 3، به خاک سپردهشد.
حسین ارقمی در کودکی شخصیتی آرام، صبور و مهربان داشت و تعلیمات دینی و قرآنی را از طریق پدرش دریافت کرد. از همان کودکی به مسجد میرفت و با وجود سن و سال کمش، سعی میکرد در ماه رمضان روزههایش را کامل بگیرد. ( ارقمی، مریم ص19) او همچنین در جبهه بسیار شوخطبع بود. یک روز ظهر وسط بیابانهای آبادان که مشغول احداث جاده شهدا بودند با چند نفر از دوستانش در حال خوردن ناهار بود که ناگهان گردوخاک زیادی بلند شد، او هم بیمقدمه گفتهبود: «ببینید خداوند چقدر ما را دوست دارد، که نمک و فلفل هم برایمان میفرستد.»(ظریفکارفرد، ص1)
وقتی فرمانده محور عملیاتی شد افرادي كه زير نظر ايشان قرار داشتند خيلي از اخلاق و عملکردش راضي بودند. یکبار، يكي از افرادش، لودر را چپ كردهبود و مورد هجمه و سرزنش دیگران بود که حسين از راه رسید و گفت: «جان خودش مهمتر است.»(عبدالرسول ارقمی، ص 29)
زماني كه در بيمارستان تهران متوجه شد كه پاهايش تكان نميخورد یکی از مجروحين كه در اتاق کناریاش بستری بود گفت: «حسين آقا توكل كن» او هم همان موقع گفت: «رضايم به رضاي خداست» و اين مسئله را به راحتي پذيرفت. سال بعد هم وقتی با خانواده به مشهد مشرف شدند در جواب پدرش که به او گفت: «پسرم ما رو سیاه هستیم خودت از حضرت بخواه تا شفایت دهد»، گفته بود: «من چیزی را که به خدا دادهام، نمیخواهم پس بگیرم.» (ارقمی، عبدالرسول، ص38 و 39)
او در قسمتی از وصیت نامه خود که در تاریخ 18/11/1364 تنظیم کرده چنین مینویسد: «در مرگ من گريه و زاري نكنيد و اگر احياناً خواستيد گريه كنيد برای مظلومي امام حسين(ع) گريه كنيد. امامی كه اسلام با خون او زنده شد. پس اي خدا، مرا بي سر بگردان تا بتوانم در برابر آقايم اباعبدالله در آخرت سر بلند كنم و بگويم اي حسين جان من با سر و جان لبيك گفتم نه از روي زبان. اين مطلب را هم يادتان باشد، آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند و آنها كه ماندند باید كاري زينبي كنند.»
مآخذ:
ارقمی، سوسن(خواهر شهید) آرشیو اسناد و خاطرات دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس،1384؛ ارقمی، عبدالرسول(پدر شهید)، 1384، همانجا؛ ارقمی، علی (برادر شهید)، همانجا؛ ارقمی، مریم(مادر شهید)، 1384، همانجا؛ سند ش: 85 ، سند ش:1183-119-1، سند ش: 302/ت و سند ش:1183-60-ز، موجود در همانجا؛ جعفری، جمال(همرزم شهید)، 1384، موجود در همانجا؛ چالیک، علی اصغر(همرزم شهید)، علی محمد اصغری، 15 دی 1399؛ ظریفکارفرد، محمدقاسم(همرزم شهید)، 1384، موجود در مرکز حفظ آثار دفاع مقدس جهادکشاورزی فارس؛ عاشوری، سیدمهدی(همرزم شهید)، علی محمد اصغری، 17 دی1399؛ گرمنجانی،فرهاد(همرزم شهید)، علی محمد اصغری، 17 دی1399؛ موسوی، سید محمود(همرزم شهید)، علی محمد اصغری، 17 دی1399؛ نشریه سنگرسازان بی سنگر، ش86، تهران ، 1393
اسماء میرشکاریفرد