شهدا

شهید غلامعباس فروزنده

غلامعباس فروزنده

فروزنده، غلام‌عباس(مسعود)(1شهریور1340-24اردیبهشت 1367) فرمانده گروهان گردان مهندسی رزمی جهاد سازندگی استان مازندران.

 او در خانواده‌ای متدین در محله چهابی شهرستان کازرون به دنیا آمد. پدرش «رجب‌علی» کاسب و مادرش «حیاء روشن» خانه‌دار بود. غلامعباس با نام مستعار مسعود، فرزند ششم از یک خانواده‌ی هشت فرزندی بود.(فروزنده، خدیجه، بش) سال 1346 در 6 سالگی به دبستان امیر عضدی(شهید چمران کنونی) رفت و دوران ابتدایی را با رتبه‌های اول و دوم به پایان رسانید. (فروزنده، خدیجه، بش) سال 1351 به مدرسه راهنمایی محمدرضا پهلوی (امیرکبیر کنونی) وارد شد و این دوران را هم با کسب رده‌های ممتاز پشت سر گذاشت. همزمان قرآن را فراگرفت و در ماه مبارک رمضان و در مجالس، قرآن را به زیبایی قرائت می‌کرد. به مراسم روضه‌خوانی و عزاداری سیدالشهدا(ع) علاقه زیادی داشت و در برپایی مراسمات فعال بود.(پورهادی، بش)

در سال 1354 به علت علاقه‌اش به دروس تخصصی و فنی به هنرستان فنی کازرون(فنی و حرفه‌ای دکترعلی شریعتی کنونی) رفت و در خرداد ماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم در رشته راه‌ و ساختمان گردید. (فروزنده، خدیجه، بش)

در سال‌های پایانی رژیم طاغوت، با وجود سن کمش، در صف اول برنامه­ریزی‌ها و تظاهرات ضد رژیم قرار گرفت تا جایی که ساواک چندین بار به خانه‌ آن‌ها ریختند و مسعود نوجوان چند روزی بازداشت ساواک را تجربه کرد. (فروزنده، مریم، بش) با پیروزی انقلاب هم مسعود دست از مبارزه و فعالیت برنداشت و با دیگر نوجوانان شهر، در کشیک­های شبانه حضور فعال داشت. (پورهادی، بش) از همان دوران دانش­آموزی به مناطق محروم اطراف شهر رفت‌و‌آمد داشت و با مسئله­ی محرومیت مردم دورافتاده به­خوبی آشنا بود. به ­همین خاطر، رشته­ی «راه و ساختمان» را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. او در سال 1358 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته راه و ساختمان دانشگاه مازندران در دانشکده فنی و مهندسی بابل پذیرفته‌شد و در کنار درس، از فعالیت­های فرهنگی و سیاسی هم غافل نماند. (فروزنده، محمدرحیم، بش)

او با گروه­های متنوعی در دانشگاه همکاری می‌کرد، از جمله انجمن اسلامی؛ اما «جهاد سازندگی» بیش از همه پاسخگوی دغدغه­های او بود. (روشن، بش) بنابراین او مانند دیگر دانشجوهای جهادی، از شهر و خانه­ی خود به مناطق محروم هجرت و تمام شبانه‌روز را صرف ساخت‌وساز کرد و همزمان از انجام کارهای فرهنگی هم دست برنداشت؛ آن هم برای مردمی که گاهی زبان و مذهبشان متفاوت بود و گاهی هم به تحریک ضد انقلاب­، با جهادی‌ها رفتار خوبی نداشتند. (پورهادی، بش)

در تابستان 1359 به­همراه جهادی‌های دانشگاه مازندران، به شاهین­دژ آذربایجان رفت؛ اما در 31شهریور همان سال جنگ بر ایران تحمیل شد و او از همان شاهین­دژ راهی خوزستان شد؛ آنچنان با شتاب که حتی فرصت نکرد به خانواده­اش اطلاع دهد. (فروزنده، محمدرحیم، بش) به همین دلیل وقتی در کوی ذوالفقاری آبادان و با اصابت ترکش خمپاره، مجروح شد و بی­هوش او را به بیمارستان طالقانی تهران آوردند، هیچ‌کس نمی­دانست او کیست! تا بالاخره بعد از چندروز به هوش آمد و در رادیو نام خود را گفت و به خانواده­اش نامه نوشت. در آن نامه نوشته بود: «تکه آهن­پاره­ای پایم را نوازش کرده است!» اما در واقع اصابت ترکش، کل ماهیچه­ی رانش را از بین برده ‌بود و نیاز به پیوند ماهیچه داشت و دو سه ماهی در بیمارستان بستری بود. (فروزنده، مریم، بش) بعد از مرخصی از بیمارستان زمان زیادی برد تا پایش دوباره بهبود یافت. بنابراین در این مدت که نه می‌توانست به جبهه برود و نه در کارهای جهادی شرکت کند و دانشگاه­ها هم به خاطر انقلاب فرهنگی، تعطیل شده بود؛ در خانه ننشست و عصا زیر بغل، در شهر به‌راه افتاد. او در کازرون با دوستانش کتابخانه­ی مطهری را راه­اندازی کرد و گاهی هم برای باخبر کردن همشهری­ها از احوال جبهه، تئاتر بازی ­می‌کرد. (فروزنده، خدیجه، بش)

در مهرماه 1361 تصمیم گرفت ازدواج کند. از مدت­ها قبل دختر دایی‌اش، «طاهره روشن» را مدنظر داشت، چون مانند خودش فرزند انقلاب بود و اهل مطالعه و مبارزه و آن روزها به ­عنوان مربی پرورشی، داوطلبانه در دبیرستان­ها فعالیت می‌کرد. مسعود حتی حاضر به خرید حلقه نامزدی و حتی یک قواره پارچه کت و شلواری هم برای خود نشد و با همان شرایط ازدواج کرد. (فروزنده، مریم، بش)

فروزنده در آذر 1361 مجدداً عازم جبهه و این‌بار سوسنگرد شد و سه ماه به عنوان تک‌تیرانداز در آنجا فعالیت کرد. اسفند 61 که دانشگاه­ها مجدداً باز شدند، به دانشگاه مازندران بازگشت، خانه‌ای کرایه کرد و همسر و فرزندش را هم  با خود به ساری برد. (روشن، بش) این‌بار پروژه‌ای جدید هم اضافه شده بود: «پشتیبانی مهندسی و فناوری جنگ»، پروژه­ای که غلامعباس را سخت درگیر کرده‌بود و دیگر اجازه حضور بلندمدت در جبهه را به او نمی‌داد. هربار می‌خواست برود، با مخالفت اساتید و همکارانش مواجه می­شد که «ما اینجا بیشتر به تو احتیاج داریم». با وجود فعالیت‌های زیاد برای پیشبرد انقلاب، همه واحدهای درسی خود را با موفقیت گذراند و در سال 1365 موفق به اخذ مدرک لیسانس در رشته مهندسی ساختمان شد. (روشن، بش)

 به پیشنهاد شورای مرکزی جهاد دانشگاهی مازندران، در جهاد سازندگی همان استان به عنوان مسئول واحد آموزش، مشغول به خدمت شد. در این ایام از فعال‌ترین و متعهدترین چهره‌ها در بین مسئولین بود. او به کارش ادامه داد تا 11 فروردین 67، که پیام امام هرگونه عذر و بهانه‌ای را برای او غیرقابل قبول کرد: «امروز ایران کربلاست، حسینیان آماده باشید.(صحیفه امام،جلد21، ص11)» او همسر باردار و دو دختر خردسالش «مریم و مرضیه» را به کازرون برگرداند، یکی دو روز هم در کازرون ماند و با خانواده و هر که می‌شناخت خداحافظی کرد. حتی روزه ماه مبارک را نیمه‌تمام گذاشت و عازم جبهه شد. (فروزنده، مریم، بش) از همان ساعات اولیه ورودش به جبهه معاونت گروهان راه‌سازی را به عهده گرفت و از همان شب اول برای شناسایی به منطقه رفت و کار را شروع کرد. سه روز بعد و با مجروح شدن فرمانده گروهان، داوطلبانه مسئولیت گروهان راه‌سازی و معاونت پشتیبانی مهندسی جهاد مازندران که در شلمچه مستقر بود را به عهده گرفت. (نوراللهی، بش) پلی بود در میان نخلستان‌های اطراف شهرک دوعیجی که به آن پل مایلری می‌گفتند. به آن جهت این اسم را برای پل انتخاب کرده ‌بودند که در زمان احداث پل، تعداد بیشماری از کامیون‌های مایلر مشغول به کار می‌شدند به گونه‌‌ای که پل یکپارچه مایلر می‌شد. به‌خاطر شرایط امنیتی موجود کار ساخت این پل باید شبانه انجام می‌گرفت و سختی کار اینجا بود که یک روشنایی اندک کافی بود تا محل استقرار نیروها و این پروژه لو برود. از طرفی مسیریابی در تاریکی مطلق دشوار بود و مرتب مایلرها از جاده منحرف شده و چپ می‌کردند. وقتی مهندس فروزنده دید که پیش‌روی کار با مشقت زیاد و تلفات بسیاری همراه شده‌‌است. با همان امکانات موجود و با ایده‌ای خلاقانه مشکل را حل کرد. او حلب‌های روغن و پنیر، که خالی و بی‌مصرف شده‌بودند را برداشت و با ایجاد شکاف‌هایی در بدنه آن‌ها فانوس‌هایی را درونشان قرار داد و آن‌ها را در مسیر رفت‌و‌آمد کامیون‌ها چید. با این کار دیگر روشنایی به سمت خط خودی بود و مشکل چپ شدن مایلرها هم حل شد.(فهیمی، ص62 )

فروزنده در خط مقدم منطقه عملیاتی شلمچه، درحالیکه زیر آتش شدید دشمن، عملیات راه‌سازی را فرماندهی ‌می‌کرد مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و پس از مجاهدت چند ساله‌اش در دانشگاه، جهاد سازندگی و جبهه در سحرگاه 24/02/1367 مصادف با 27 ماه مبارک رمضان به شهادت رسید. دستش همچون صاحب نامش حضرت عباس (ع) از بدنش جدا شد و در کنار پیکر مطهرش افتاد. پیکر او پس از انتقال به کازرون، با حضور باشکوه مردم و همکارانش که از جهاد سازندگی فارس و مازندران برای تشییعش آمده‌بودند، در گلزار شهدای سیدمحمد نوربخش این شهرستان به خاک سپرده‌شد. (فروزنده، محمدرحیم، بش)

فروزنده گمنام بود و کسی نمی‌دانست که فرمانده گروهان راه‌سازی است. هر شب به خط می‌رفت و هنگام کار کنار بچه‌ها می‌ماند و خستگی در او راه نداشت. اهل شوخی و مزاح بود و همیشه لبخند به لب داشت. دائم الوضو بود و قرآن را با تعمق و ترجمه می‌خواند. حتی یکبار در هوای گرم سنگر، دوستانش متوجه شدند که پتویی روی سرش انداخته و مشغول راز و نیاز است. (نوراللهی، بش)

به پاس مجاهدت‌های او، ساختمان واحد آموزش سازمان جهاد سازندگی مازندران را به نام شهیدفروزنده نامگذاری کردند و چند سال بعد کوچه‌ی محل زندگی خانواده شهید در کازرون به نام او نامگذاری شد. همچنین دبستان شش کلاسه توسط برادرش اکبر فروزنده در روستای اسلام‌آباد کازرون ساخته و به نام شهید نام‌گذاری شده‌است.(روشن،بش).

 در قسمتی از وصیت‌نامه‌ این شهید آمده‌است: «مگر نه اینکه ما مسلمانیم و اعتقادمان بر این است که هر روز عاشوراست و هر زمین کربلاست. مگر نه اینکه معتقدیم که زمین هرگز از حجت خدا خالی نبوده و نخواهد بود و هر زمان نایبی و نماینده‌ای دارد. کدامین سرزمین در این کره خاک از ایران کربلاتر و کدامین کس نماینده امام معصوم حضرت مهدی(عج) در کل عرض در این زمان غیر از امام امت (امام‌خمینی) می‌باشد. پس بشتابیم به یاری‌اش  یاری مهدی(عج) است و کمک به او کمک به پیغمبر(ص) و در یک کلام یاری خالق یکتاست. بشتابیم قبل از آن که داس مرگ ناخواسته حاصل‌های مادیمان را درو کند و ما را در حسرت یک آه بگذارد و با دست خالی در صحرای محشر در مقابل پیامبر و ائمه اطهار علیهم‌السلام حاضر نماید… وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی (روحی له الفدا) حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیش‌تر و نه یک قدم عقب‌تر… خدایا، تو خود گواه حال این بنده حقیر می‌باشی، پس تفضلی کن و مرگم را شهادت مقبول درگاهت قرار ده و مرا نیز لیاقت شرکت در ضیافت خود و جمع شهدای عظیم‌‌الشانت عطا فرما.»

 

مآخذ: پورهادی، غلامرضا (پسر عمه و دوست شهید)، روشن، طاهره (همسر شهید)، فروزنده، خدیجه (خواهر شهید)، فروزنده، مریم (خواهر شهید)، فروزنده، محمدرحیم (برادر شهید)، آرشیو خاطرات دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس 1397؛ خمینی، روح الله، صحیفه امام جلد 21، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، تهران، 1387؛ نوراللهی، علی (همرزم شهید)، کتابچه زندگی نامه شهید فروزنده، آرشیو خاطرات دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس 1367؛ فهیمی، سید مهدی، فرهنگ جبهه، جلد اول، انتشارات سروش، 1368.

  اسماء میرشکاری‌فرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *