شهدا

شهید حمید طالعی

حمیدرضا طالعی

طالعی، حمیدرضا (سوم فروردین 1335 – 30 دی ماه 1365) «حمید رضا» در فروردین سال 1335، در یک خانواده متمول، در شهر شیراز، بدنیا آمد. پدر او (عزیز)، اهل لارستان بود و با پشتیبانی خانواده خود، در شیراز، بازار وکیل، یک حجره عمده فروشی قند و شکر و یک کارخانه کوچک قند، (قند آریا) در جاده کفترک داشت. مادر (رباب طالعی) نیز، خانه دار بود. منزل ایشان در «محله قوام» بود و پس از آن به سه راه بهار، نقل مکان کردند. «حمیدرضا» دو خواهر و دو برادر داشت و فرزند سوم خانواده بود. او پس از گذراندن دوره ابتدایی در مدرسه «فیلی»، به دبیرستان «ایگار» رفت و در سال آخر دبیرستان نیز، به مدرسه «حاج قوام» (واقع در دروازه کازرون) رفت و در رشته طبیعی دیپلم گرفت. «حمید رضا» از هر فرصتی، برای مطالعه استفاده می کرد. او با جمع آوری کتابهای خود، در یکی از اطاق های منزل، یک کتابخانه کوچک، برپا کرده بود و آنها را به کودکان محله و آشنایان، امانت می داد. در اواسط دوران دبیرستان، به شدت دلبسته ورزش والیبال شد و همه ی وقت خود را صرف این امر می کرد. همین موضوع باعث شد که برای حضور در تیم والیبال «تاج»، دبیرستان و رشته خود را رها کرد و به مدرسه «حاج قوام» رفت تا بتواند با هم تیمی های خود، آزادانه به تمرین بپردازد. سال 56 با دوست خود (سید حسام موسوی) قرار گذاشت که برای ادامه تحصیل، به ایتالیا بروند. در طول این سفر، با «بهرام معماریان»، «سید محمد انوار»، «شهریار مشیری» و جوان دیگری بنام «جمشید» نیز آشنا شد و به اتفاق، از طریق ترکیه، به ایتالیا، شهر «پروجو» رفتند. پس از چند ماه حضور در کلاس های زبان و طراحی، موفق شدند در رشته معماری دانشگاه آن شهر، مشغول به تحصیل شوند. «حمید» در این رشته، پیشرفتی مضاعف داشت و در همان سال اول، بعنوان دانشجوی برتر کلاس، بعنوان دستیار استاد خود (دکتر بنولو) انتخاب شد. اما در یک حادثه، دوست او؛ «جمشید» فوت کرد! حمید، با فوت او، ناگهان متحول شد و به شکلی عجیب، جذب تفکرات مذهبی شد. او در ایتالیا به قرآت قرآن کریم و کتابهای دکتر شریعتی و دیگر متفکرین اسلامی، تمایل شدیدی پیدا کرد و پس از شدت گیری روند اعتراضات مردمی در ایران، به تدریج با اعلامیه های ( امام خمینی) آشنا شد و بعنوان یک مبلغ فعال و پر کار، به اشاعه تفکرات ایشان می پرداخت. او نشست ها و تجمع های دانشجویی به راه می انداخت و تفکرات مختلف سیاسی را به چالش می کشید. آشنایی با تفکر اسلامی و انقلابی امام خمینی (رحمه الله علیه) از او جوانی عارف مسلک و پر مطالعه ساخته بود. در یکی از جلسات مذکور، فردی (از اعضای یک گروه مافیایی ایتالیا) به امام خمینی (ره) بی احترامی کرد و بین او و حمید مشاجره سختی صورت گرفت و با هم درگیر شدند. ناگهان، با ضربه ای که «حمید» به او زد، کشته شد! حمید از بیم انتقام آن گروه مافیایی، متواری گردید و شبانه به کوه های اطراف شهر رفت. بقیه دوستان او نیز از ترس، به او پیوستند! مدتی در شکاف یک کوه به سر می برند تا بالاخره «حسام موسوی»، موفق شد از آنها امان بگیرد. «حمید» در ایتالیا به ایرانیان تازه وارد، کمک های بسیاری می کرد. همینکه باخبر می شد که یک تازه وارد، به ایتالیا آمده است، کیلومترها راه را طی می کرد و او را به منزل خود می آورد. او در مقابل انقلاب اسلامی و مردم ایران، احساس مسولیت می کرد و خود را مهیای هرگونه از خودگذشتگی، نموده بود. با شکل گیری ریشه های انقلاب اسلامی، با این هدف که نقشی در انقلاب داشته باشد، خانواده را راضی کرد و به کشور باز گشت. پس از ورود او به ایران، خانواده متوجه شدند که «حمید» کاملا متحول شده و به دور از چشم دیگران، اذان گوش می دهد، قرآن می خواند و نماز به پا می دارد! این امر، با توجه به شور انقلابی جوانان جامعه، خانواده را دلواپس حال او کرد. او هر روز به دور از چشم ایشان، در تضاهرات شرکت می کرد و دیگر جوانان را به این امر ترغیب می کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی و سپس صدور فرمان امام خمینی مبنی بر تاسیس جهاد سازندگی، در واحد «مرغ مادر» جهاد سازندگی، مشغول به فعالیت شد. او به وسیله اتومبیل «فولکس واگن» گران قیمت پدر خود، محموله های بار را جابجا می کرد. همزمان با آغاز جنگ، گروه فرهنگی جهاد، محل مناسبی برای روح پر شور او بود تا بتواند برای اشاعه فرهنگ انقلاب اسلامی و نشر آرمان های امام و نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران، در عمق روستا های دور افتاده ی کشور و نیز در خطوط مقدم جبهه های نبرد ، سعی و تلاش کند. (طالعی، حسین، فرزند، مصاحبه حضوری)

«حمید رضا طالعی» علاقه زیادی به «مطالعه» و «عکاسی» داشت. در بین رشته های ورزشی به والیبال تسلط کامل داشت و عضو تیم والیبال (تاج) بود که به مدال های کشوری نیز دست یافته بود. (تصویر اهدای جایزه به وی، در روزنامه ها، به چاپ رسیده بود). او همچنین بچه های محله و یا آشنایان را در اغلب روزهای تعطیل، جمع می کرد و با هم به کوهنوردی می رفتند. «حمید رضا» علاقه زیادی به عکاسی داشت و با استفاده از انواع فیلترها، تصاویر هنری زیادی تهیه می کرد. (طالعی، حسین، فرزند، مصاحبه حضوری)

«حمید رضا» در تاریخ10/12/1359 از طریق ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی فارس، به جبهه آبادان اعزام شد. او پایه گذار بخش بسیار حیاتی و مهم «مستند سازی» و «ثبت وقایع» در جبهه بود. او معتقد بود که این همه فعالیت های متفاوت در جنبه های مختلف جنگ، و در نقاط مختلف جبهه، بصورت خودجوش و با پشتوانه ی ایمان و مهارت های فردی و تجربیات کسب شده در جنگ، نیاز به ثبت و مستند سازی دارد. فرماندهی را متقاعد کرده بود او را به تمامی نقاط عملیاتی و خطوط مقدم، اعزام کنند و با دوربین حرفه ای شخصی خودش، (دوربین عکاسی «کانن اف وان») از تمامی خدمات مهندسی رزمی و پشتیبانی جنگ، حتی در خطرناک ترین نقاط خطوط مقدم و محور های عملیاتی، عکس و سند تهیه نماید و یادداشت برداری کند. (متاسفانه متون دستنویس او ،در دسترس نیست). وقتي «حمید رضا» به جبهه وارد شد، یک جوان بلند قد خوش سیما و خوش پوش بود که پلیور های شیک خارجی بر تن داشت. روز اول، گفت: “من معلّم هستم”‌. ايشان را به چوئيبده فرستادند. وی برای بچه های بومی منطقه که هنوز در منطقه مستقر بودند، کلاس درس راه اندازی نمود. با برپا كردن يك چادر، در ميان نخلستان ها، بچّه‌هاي آن منطقه را جهت ادامه ی تحصيل، ثبت نام كرد. اما متوجه شد که هیچکدام از بچه ها، كتاب ندارند. به این منظور به آبادان رفت. مسئولین آموزش پرورش آبادان در تامین اقلام آموزشی با او همکاری کردند و با تعدادی کتاب و دیگر امکانات مورد نیاز، به مدرسه تازه تاسیس خود بازگشت و کلاس درس را آغاز کرد. مدتی كلاس های او برقرار بود و همه ی دروس را در چند پایه، به بچه ها، آموزش می داد. (بعد ها، اهتمام به آموزش و ادامه تحصیل دانش آموزان و دانشجویان در مناطق جنگی، مورد توجه مسئولان قرار گرفت و به گونه ای برنامه ریزی شد تا هیچ محصلی، بخاطر حضور در مناطق جنگی، از تحصیل باز نماند و همزمان با رزم و فعالیت در جبهه در کلاسهای درسی نیز شرکت کند.) از جمله مسایلی که جهاد فارس به آن اهتمام داشت، تامین و توزیع کتب درسی و امکانات کمک آموزشی بود. اسناد موجود، گویای این امر است که جهاد فارس در کنار انبارهای کمک های مردمی، انباری هم برای کتاب های درسی و اجناس کمک آموزشی داشتند که با حواله اداره آموزش و پرورش، این اقلام بین یگانهای رزمی مستقر در منطقه جنگی و نیز خانواده های جنگ زده، توزیع می کردند. (دباغمنش، محسن، بش)

او در حالی که در هر عملیات، وظایف خطیر عملیاتی، همچون انتقال مجروحین به بهداری و بیمارستان و یا اسکورت لودر و بولدوزر را بعهده می گرفت، اما بعنوان مسئول واحد فرهنگی و مستندسازی، تمامی خدمات جهاد سازندگی فارس مستقر در مناطق جنگی، از ساحل اروند در جنوب آبادان در «عملیات ثامن الائمه» و بستان و دهلران و العماره، در «عملیات والفجر مقدماتی و یک» تا مرتفع ترین نقاط کوهستانی جبهه های شمال غرب، در «عملیات والفجر 2» و «قادر»را دنبال می کرد. از تمامی مراحل خدمات جهاد سازندگی در مراحل قبل از عملیات، حین عملیات و نیز تثبیت خطوط پدافندی پس از عملیات، تصویر برداری و فیلم برداری می کرد. از جمله ابتکارهای او، عکس برداری از تک چهره ی هریک از رزمندگان جهادگر و ثبت چهره تمامی نیروهای حاضر در منطقه عملیاتی، قبل از «عملیات بدر» و دیگر عملیات، بود. می گفت: “برادر بیا عکس بگیر، شهید شدی، یک روز بدرد می خورد”. (دباغمنش، محسن، بش)(جعفری، جمال، بش)

در ماه های اول آغاز جنگ، دشمن؛ هر روز پالايشگاه را بمباران می کرد و گيت 18 و لوله‌های نفت را زیر آتش می گرفت. هیچ گونه امكانات آب و برق و دیگر مایحتاج نیروها، موجود نبود. اين دود و گرد و غبار ناشی از سوختن مواد شیمیایی و نفتی پالایشگاه و بارش قير، روي سر نیرو‌ها، خواب و استراحت را از همه گرفته بود. او تمامی امكانات رفاهي و موقعيت آن كشور اروپايي را رها كرده بود و به جبهه آمده بود. آنهم با آن امكانات كم و سختی های جبهه، که کمتر جوان مرفهی می توانست در آن وضعیت تاب بیاورد. امکان ورود هیچگونه ماشين آلات به منطقه وجود نداشت و همه به سختی کار می کردند. «خسرو میرزاخانی» هم قبلا در ایتالیا دانشجو بود و به دلیل شروع جنگ، به ایران بازگشته بود. همین امر باعث ایجاد رابطه دوستی قوی تر، بین این دو رزمنده شده بود. آنها با کمک هم، کاتالوگ دستگاه های راه سازی را ترجمه می کردند. (میرزاخانی، خسرو، بش)

«حمید» بعنوان اسکورت کامیون ماك جرثقيل 13 تن به رانندگی «خسرو میرزاخانی» به ماموریت های مختلف در خرمشهر و آبادان می رفت. آنهم در حالی که آن دو، تازه به منطقه آمده بودند و حتی مسیرها را هم درست بلد نبودند و تمام راه را هم باید شبانه و با چراغ خاموش طی می کردند. از جمله ماموریت های موفق آنها؛ انتقال چند قبضه توپ پدافند ضد هوایی ارتش، به پشت بام ساختمان های اطراف مسجد خرمشهر در تاریکی شب، بود. آن دو جوان، تمام شب را با حساسیت بسیار کار کردند و بالاخره موفق شدند تا قبل از روشن شدن هوا، اين ماموریت را با موفقیت انجام داده و به سلامت، به مقر بازگردند.»(میرزاخانی، خسرو، بش)

در «عملیات طریق القدس»، بولدوزر جواد میرشفیعیان، مورد اثابت گلوله مستقیم تانک، قرار گرفت. یک ترکش به چشم او خورد و به بیمارستان نمازی شیراز، منتقل شد. پس از عمل جراحی، به دستور آقای جزایری، «حمید طالعی» و «جواد جزایری» (21 بهمن 1346، شهادت؛ دوم فروردین 1361) مامور پیگیری امور درمانی وی در شیراز شدند. «جواد جزایری» هر روز به بیمارستان می آمد و به او کمک می کرد. پس از ترخیص، از بیمارستان، او در منزل آقای جزایری مقیم شد. جواد وظیفه ی پرستاری وی را به عهده گرفته بود و «حمید طالعی»، بطور منظم، او را با اتومبیل خود، برای ادامه ی مداوا، به بیمارستان نمازی می برد تا بالاخره بهبودی کامل حاصل شد.»(میرشفیعیان،سید جواد، بش)

در سالهای 59 و60، «حمید» خیلی زود با منطقه آشنا شد و به پیچ و خم های کار، مسلط شد. او، همچون یک پدر دلسوز، مواظب دیگر همرزمان بود. هرکدام از بچه ها که بیمار و یا مجروح می شدند را به بیمارستان می برد. طی مراجعاتی که به بیمارستان امام خمینی داشت، یکی از پرستاران محجوب و فعال این بیمارستان، بنام خانم «فاطمه دشتستانی» توجه او را جلب کرده بود. (خانم دشتستانی، اصالتا اهل دشتستان بود اما بدلیل شاغل بودن پدر، در پالایشگاه آبادان، در این شهر زندگی می کرد.) پس از مجروح شدن حمید و بستری شدن وی در این بیمارستان، او شیفته شجاعت و پر دل و جرات بودن این پرستار فداکار گردید و تقاضای ازدواج نمود. وقتی برای آشنایی بیشتر، به منزل ایشان رفت، پدر خانم دشتستانی از ایشان پرسید: «هدف شما از زندگی چیست؟» حمید هم در جواب ایشان، پاسخ داد: «هدف من در زندگی این است که شهید بشوم!» اما این پاسخ، برای خانواده ایشان، خوش نیامد. از سوی دیگر، خانواده حمید نیز به دلیل دور بودن محل زندگی و خانواده ایشان، با این ازدواج مخالف بودند، اما بالاخره با اصرار زیاد او، در اواخر سال 1360، این ازدواج، خیلی ساده و بی آلایش، صورت گرفت و ثمره آن، یک پسر و دو دختر بود. همسر او؛ (فاطمه دشتستانی) با آغاز این زندگی جدید و همنشینی با این مرد عارف مسلک خوش سخن و درست کردار، متحول شد و حتی وضعیت حجاب او، تغییر کرد و چادر به سر کرد. وی در روند درمان مجروحین شیمیایی در بیمارستان مذکور، شیمیایی شد. این موضوع، تا پس از شهادت همسر، به تدریج، در وضعیت جسمانی وی، تاثیر گذاشته و سرانجام به دلیل عوارض ناشی از مشکلات تنفسی، در سال 1388، دار فانی را وداع گفت. وی در روزهای آخر حیات خود، به فرزند خود (حاج حسین طالعی) تاکید نموده بود که پس از فوت ایشان، پیگیر اطلاق «شهادت و جانبازی» ایشان نشوند. پدر حمید، (عزیز طالعی) نیز در آذر سال 97، فوت کرد و مادر ایشان در قید حیات می باشد.(طالعی، خواهر شهید، مصاحبه تلفنی)(طالعی، حسین، فرزند، مصاحبه)

اگرچه «حمید رضا طالعی»، بعنوان «مسئول کمیته فرهنگی و مستندسازی»، همراه با دیگر فعالین این گروه، همچون «حمید خلیل نژاد» پا به پای دیگر جهادگران، به تمامی نقاط منطقه جنگی سرکشی می کردند و از فعالیت های آنها، عکس و فیلم تهیه می کردند. اما روح پر تلاتم و پرشور او، تنها با فعالیت های فرهنگی و مستند سازی، اقناع نمی شد و هر روز، برای اینکه سهمی از این دریای نعمت الهی داشته باشد، مسئولیتی را به عهده می گرفت و کاری را در گروهی، انجام می داد. در مناطق کوهستانی کردستان، در تپه های دهلران و دشت های گرم و خشک جنوب، به هر بهانه ای، با هر یک از بچه ها، همراه و همکار می شد. حتی هنگامی که «فرهاد گرمنجانی» با تریلی تایر کوچک «عطا کرمی» لوله های بزرگ فلزی را حمل می کرد تا از آنها برای تعریض «پل چمسری» استفاده کنند، حمید، هم وظیفه اسکورت را بعهده داشت و چندین روز آنها را پشتیبانی می کرد تا اینکه تعریض این پل استراتژیک، با موفقیت به اتمام رسید. در عملیات بدر هم با «حمید خلیل نژاد» و تعدادی از نیروهای هنرمند، در کمیته فرهنگی جهاد فارس، برای تهیه عکس و فیلم و گزارش، از فعالیت های گسترده جهاد، در این عملیات، به تمامی نقاط خطوط مقدم از طلائیه تا شلمچه می رفتند. روز دوم عملیات که برای تهیه گزارش از مراحل اجرایی بیمارستان زیرزمینی، به جزیره مجنون جنوبی رفته بودند، هواپیما های دشمن، منطقه را بمباران کردند و هر دو، شیمیایی شدند. مواقعی که در شیراز، به سر می برد، با تعاون ایثارگران جهاد سازندگی، همکاری کامل داشت و به امور رزمندگان مجروح و خانواده شهدای همرزم، رسیدگی می کرد. حتی برای رسیدگی به مجروحین ساکن در دیگر نقاط استان، به شهر های دیگر، سفر می کرد. (میرزاخانی،خسرو- خلیلنژاد، حمید- گرمنجانی، فرهاد، بش)

از جمله خاطرات منقول از «حمید طالعی» این خاطره می باشد: «پس از عملیات رمضان، روزی «حمید طالعی» بعنوان اسکورت و «ابراهیم زارعی» (اول فروردین 1342 –  13 خرداد 1362) نیز بعنوان راننده لودر، جهت احداث مقر «یگان موشکی سپاه»، ماموریت گرفته و راهی بیابان های اطراف آبادان شدند. تا در آنجا، سنگر، خاکریز و سکو های مورد نیاز احداث کنند. حمید هر چند روز به آبادان می رفت و آب، گازوییل و کنسرو می آورد. یک روز صبح، ابراهیم گفت: «من امروز جوجه کباب دلم کشیده!» حمید، با شناختی که از او داشت، این جمله ی او را به حساب بذله گویی های همیشگی وی گذاشت. به مقر مرکزی جهاد که رسید غذا تمام شده بود و تنها یک مرغ نیم پخته و مقداری نان و خیارشور باقی مانده بود. وقتی به سر کار بازگشت، همینکه ابراهیم چشمش به مرغ نیم پز افتاد، با خوشحالی گفت: «بفرمایید، اینهم هدیه فرشته ها، جوجه کباب امروز ما جور شد!» مشغول جمع کردن خار و خاشاک شد و گودال کوچکی حفر نمود و آتش روشن کرد. مرغ را تکه تکه کرد و به سر چوب می زد و روی آتش می گذاشت. بوی عطر آن، تمام بیابان را فرا گرفته بود. «حمید» از یک طرف حیران مانده بود که چطور ملائک، در دل این بیابان، برای این بنده پاک خداوند اینچنین «هدیه آسمانی» فرو فرستاده اند؟ از طرفی هم حیران که چگونه در دل پاک این جوان، امروز حب دنیا، اینگونه جوانه زده! مائده ی آسمانی ابراهیم، آماده خوردن شد. حمید هم در سایه لودر، مشغول خورد کردن خیارشور ها شد. ابراهیم، جوجه کباب را در میان نان گذاشت و بر سر سفره آورد. لقمه ای گرفت و به طرف دهان برد. اما دو کودک عرب محلی را دید که برای چراندن گاوهای خود از آنجا عبور می کردند و آنها را نگاه می کنند. از جا برخاست و، لقمه ی خود را به آنها تعارف کرد. در کنار آنها می نشست و لقمه های نان و جوجه کباب را بر دهان آنها می گذاشت. «ابراهیم» تمام بیابان را به دنبال این دو کودک، رفت تا همه غذای خود را به آنها تقدیم کرد. بعد خوشحال و سر مست، به سر سفره خودشان آمد و با هم، نان و خیارشور خوردند. (طالعی، حمید، شهادت: بهمن 1365، شلمچه، بش)  (منزوی، مهدی،بش)

دوستی «محسن دباغمنش» و «حمید» سابقه ی زیادی داشت و سالها بود که ایشان با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند. اواخر پاییز سال 65، مدتی بود که «حمید» به عشق سه فرزند خوردسال خود، در شهر شیراز، در ساختمان باغ منتصریه، مشغول به کار بود. یک روز با او تماس گرفت و گفت: «من دارم به منطقه می روم، بیا اینجا، می خواهم خداحافظی کنم!» «محسن» خیلی تعجب کرد! و احساس کرد با دفعات دیگر، فرق می کند. نزد او رفت. «حمید» خیلی گرم و مهربان، با او روبرو شد. گفت: «امروز عصر می خواهم به آبادان بروم، خواستم به اینجا بیایی تا باهم خداحافظی کنیم. قول بده اگر من بازنگشتم، حواست به خانواده ام، همسرم و بچه هایم باشد» یکدیگر را در آغوش گرفتند. «محسن» به تبعیت از آقای جزایری، سر در گوشش گذاشت و آیه ی کریمه «فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین» را قرائت نمود و با هم خداحافظی کردند.»(دباغمنش،محسن، بش)

شب اول عملیات کربلای پنج، «علی ارقمی» همراه با «حمیدرضا» و چند تن از همرزمان دیگر، سوار بر قایق، از آب های هور عبور کردند و به کانال های فتح شده دژ منتهی به پاسگاه شرهانی، رفتند. شدت آتش دشمن خیلی زیاد بود و آنها مجبور بودند درون کانال های حفر شده حرکت کنند. داخل کانال ها، پر از جنازه نیروهای دشمن بود. همان شب اول، «احمد مومنی» که برای آوردن لودر ها، رفته بود، با انفجار چند موشک کاتیوشا، در کنار لودرش، به شهادت رسید. روز بعد، بچه ها، موفق شدند دستگاه های سنگین را به انتهای خاکریز های «کله گاوی» برسانند و کار احداث استحکامات، با سرعت، شروع شد. شب دوم، بچه های هر گروه، سازماندهی شدند. شب بیست و نهم دی 1365، قرار بود قسمتی از دژ سمت کانال ماهی شکافته شود و جاده ای آنجا احداث شود. بچه ها در یکی از سنگر های فتح شده، نماز مغرب و عشا را خواندند. حمید آقا، خیلی شاد و خندان شده بود. با همه ی بچه ها، شوخی می کرد و می خندید. بچه های تدارکات، برنج و مرغ سوخاری گرم و خوشمزه ای، برای شام آوردند. بعد از مدتها، یک غذای لذیذ، آنهم زیر آتش دشمن، خیلی به همه بچه ها چسبید! در سنگر، دور هم شام را خوردند. بعد از شام، اولین کسی بود که ؛ طبق عادت همیشگی برای تجدید وضو و آماده کردن ماشین، از سنگر بیرون رفت. این سنگر که به عنوان مقر عملیاتی، در حاشیه جاده «پاسگاه شرهانی» عمل می کرد، فاصله ی کمی تا نیرو های دشمن داشت و از دو طرف، زیر آتش خمپاره ها و کاتیوشا بود. بچه ها یکی پس از دیگری از سنگر بیرون رفتند. دستگاه ها و ماشین ها را روشن کردند و به سمت کانال ماهی به راه افتادند. باز چند موشک کاتیوشا در اطراف سنگر اثابت کرد. «اکبر چالیک» از دست و کمر مجروح شد و راننده بلدوزر از گوش و «حمید طالعی» هم از ناحیه شکم ترکش خورد. یک ماشین امداد بسیج، آنها را به اورژانس نزدیک دژ شرقی برد. علی ارقمی هم سریع با دو تن دیگر از بچه ها، خودشان را به اورژانس رساندند. «حمید» با قد رشیدش روی برانکارد، جا نمی شد! ترکش، به پهلویش اثابت کرده بود و روده هایش دیده می شد. دستش را روی پیشانی خود گذاشته بود و زیر لب ذکر می گفت. خون زیادی ازش رفته بود. رنگش پریده بود و زیر نور چراغ های اورژانس زیر زمینی، مثل قرص ماه، می درخشید. «علی» سلامش کرد و پیشانیش را بوسید و احوالش را پرسید. در پاسخ؛ سری تکان داد. مرتب ذکر «یا حسین»(ع) و «یا مهدی»(عج) می گفت. علی وصایلش را از جیب بادگیرش خالی کرد و ساعتش را از مچش باز کرد. اوضاع حمید خوب نبود. سر خود را به گوش او نزدیک کرد و آرام گفت: «حمید آقا اشهدت را بخوان، التماس دعا دارم» حمید؛ خیلی درد داشت، زیر لب زمزمه می کرد. امدادگر ها، او را داخل قایق گذاشتند، و به راه افتادند. قایق هنوز به ساحل نرسیده بود که «حمیدرضا» بالاخره پس از پنج سال حضور متناوب در جبهه و 191 روز سابقه خدمت در دفاع مقدس، به آرزوی دیرینه خود رسید. بدن مطهر او و تعدادی شهید دیگر، در شهر شیراز، با حضور جمع کثیری از مردم شیراز و همرزمان او تشییع شد و در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز، قطعه 9 ، ردیف 4، شماره1، به خاک سپرده شد.(ارقمی،علی، بش)

«حمید رضا طالعی» جوانی متواضع، افتاده، متين و خوش ‌برخورد بود. او که همیشه به فکر وقت گذرانی با دوستان خود و تنها حضور در تیم والیبال بود، پس از سفر به ایتالیا، به یک جوان مذهبی، مبدل شد که به شدت به آیات قرآن کریم و دیگر کتب مذهبی و انقلاب اسلامی دلبسته بود. بخصوص به «سوره والعصر»، تعلق خاطر بسیار داشت. او که مردی عارف مسلک و عاشق جمال حق تعالی بود، بسیار خوش سخن و خوش گفتار بود و افراد بسیاری را با سخنان تاثیر گذار خود، متحول نمود و ایشان را در ترک گناه و انجام واجبات الهی، ترغیب می نمود. در جبهه نیز با تمام بچه ها؛ رابطه ی بسیار قوی و نزدیک داشت. همرزمان او نیز به دلیل شخصیت جذاب،  وزین و باوقار او و سخن گفتن ادبی و شیوا، برای او، جایگاه و احترام ویژه ای، قائل بودند. مجموعه کامل و بی بدیل عکس های بسیار زیاد موجود در مرکز اسناد جهاد سازندگی فارس، حاصل زحمات بی وقفه و جانفشانی های حمید رضا طالعی می باشد.(طالعی، حسین، فرزند)(منزوی، مهدی، بش)

وصیت نامه شهید «حمید رضا طالعی»: بسم الله الرحمن الرحيم كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم والله يعلم و انتم لاتعلمون. حكم جهاد براي شما مقرر گرديد و حال آنكه شما ناگوار شماريد و مكروه است. ليكن چه بسيار شود كه چيزي را شما ناگوار شماريد ولي به حقيقت خير و صلاح در آن بود و چه بسيار شود چيزي را دوست داريد و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانيد (سوره بقره آيه 216) اي خداي بزرگ ترا شكر ميگوييم كه راه شهادت را بمن آموختي. اي خداي بزرگ از زماني كه راه شهادت ‌را بمن آموختي زندگي كردن را برايم آسان نمودي. اي خداي بزرگ، اي آفريدگار جهان ترا مي‌ستايم كه راه حسين (ع) را نشانم دادي. سلام بر تو حسين و يارانت و دوستانت … سلام و درود به روان پاك شهداي اسلام. سلام و درود بر امام ‌امت خميني بت شكن؛ رهبر مستضعفان جهان. سلام و درود بر خانواده هاي محترم شهدا، اسراء، جانبازان و ملت شهيدپرور ايران. خانواده عزيزم اگر روزي توفيق آنرا يافتم كه مردنم در راه خدا باشد، شما را دعوت به صبر و استقامت مي‌كنم. پيرو ولايت فقيه باشيد. جنگ با كفر را فراموش نكنيد. فرزندانم را تربيت قرآني كنيد (زينب ‌و حسين) كه راه حسين و اسيري زينب را بياموزند. پدرم: 3/1 پس اندازم را وقف نماز براي خودم ميكنم. حدود 10 سال برايم نماز بخوانيد. از تمام دوستان ‌و آشنايان تقاضا دارم مرا حلال كنيد.

«حمید رضا» به دوستان صمیمی خود، گفته بود: «به رشته معماری خیلی علاقه دارم و آرزو دارم پسرم حسین، رشته تحصیلی مرا ادامه دهد و در این رشته پیشرفت کند و به بالاترین درجات علمی برسد. «حاج حسین طالعی» (فرزند وی) مشتاقانه به وصیت پدر، عمل نمود و هم اینک، با مدرک دکتری شهرسازی و کارشناسی ارشد معماری، در یکی از اداره های شیراز ،مشغول به کار می باشد.

آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس؛ (طالعی، حمید، از اعضای پ ج ج استان فارس، شهادت: بهمن 1365- شلمچه)، (طالعی، حسین، فرزند، مصاحبه حضوری)طالعی، خواهر شهید(مصاحبه تلفنی) منزوی، مهدی(از اعضای پ م ج ج استان فارس) ، دباغمنش، محسن، (جانشین مسئول ستاد پ م ج ج استان فارس در آبادان )، ارقمی، علی – (فرمانده گردان جنگ جهاد سازندگی فارس)، میرزاخانی،خسرو(از اعضای پ م ج ج استان فارس) گرمنجانی، فرهاد ( از اعضای پ م ج ج استان فارس)

مهدی منزوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *