شهید ابراهیم زارعی
زارعی، ابراهیم (اول فروردین 1342 – 13 خرداد 1362)، فرمانده استحکامات مهندسی جنگ جهاد سازندگی استان فارس. «ابراهیم» در سحرگاه روز اول فروردین سال 1342 در خانواده ای پرجمعیت و از لحاظ اقتصادی نسبتاً ضعیف، چشم به جهان گشود. پدر ابراهیم؛ (علی میرزا) یک کارگر ساده بود و مادر او (نمک خانم جنیدی زاده) خانه دار بود. آنها در نهایت، صاحب شش فرزند پسر و سه فرزند دختر، شدند. ابراهیم فرزند چهارم خانواده؛ بود. منزل آنها در یکی از محله های قدیمی شهر داراب، بنام «قلعه پایین» و در کوچه ای بنام «گردآفرید» (کوچه شهید ابراهیم زارعی کنونی) واقع بود. او در مهرماه سال 48 در مدرسه «شاهپور» (مدرسه شهید لطیف زاده کنونی)، مشغول به تحصیل شد. تابستان ها، همراه با پدر و برادران خود، به سر کار می رفت تا کمک خرج خانواده باشد. دوران ابتدایی را در سال 53 به پایان رساند. پس از آن، در مدرسه راهنمایی «رازی» (شهید اخوان کنونی) به تحصیل مشغول شد. در سال 1355، پس از اتمام دوم راهنمایی؛ به دلیل وضعیت مالی خانواده، دیگر امکان تحصیل برای او، میسر نبود و مجبور شد همراه با سه برادر خود، برای کار، به کوره های آجرپزی اطراف شهر داراب برود. (زارعی، غلام رضا، برادر شهید، بش)
«ابراهیم زارعی» در بین رشته های ورزشی، به ورزش فوتبال و نیز به ورزش «مچ انداختن» علاقه داشت. تا آنجا که در بین همرزمان او، کمتر کسی بود که قادر باشد دستان قدرتمند او را بخواباند! (زارعی، غلام رضا، بش)
«ابراهیم» جوانی مذهبی بود و در دوران انقلاب، با دیگر مردم انقلابی داراب، در راهپیمایی ها و اعتراضات، شرکت می کرد. پس از ورود حضرت امام، و پیروزی انقلاب اسلامی، ابراهیم در کنار دیگر جوانان انقلابی شهر داراب، شبها، در سطح شهر، گشت می زدند و نگهبانی می دادند. در سن 18 سالگی و تنها چهار ماه پس از شروع جنگ تحمیلی، به فرمان امام خمینی (ره)، در تاریخ 24 دی ماه 1359از طریق ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی فارس، همراه با جمعی از جوانان داوطلب، بعنوان نیروی تدارکاتی ساده راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و به شهر آبادان اعزام گردید. وی در جهاد فارس، مهارت های بسیاری را آموخت. به حدی دلبسته ی جبهه و خدمت به اسلام و کشور بود که کمتر فرصت می کرد برای مرخصی و استراحت، به داراب برود. هربار هم که مجروح می شد، به اجبار، به مرخصی استعلاجی فرستاده می شد. همه اقوام و آشنایان، به دلیل بالا بودن سن و سال پدر و مادر و نیز خطراتی که در جبهه، او را تهدید می کرد، ابراهیم را از رفتن به جبهه نهی می کردند. اما او همیشه می گفت: «زخمی شدن پا و دست که چیز مهمی نیست، ما باید به فرمان امام، به جبهه برویم و تا آخرین قطره خون، از اسلام و انقلاب، دفاع کنیم». «ابراهیم» اکثر ایام سال، در جبهه و در جهاد سازندگی فارس، حضور داشت. حتی گواهینامه رانندگی خود را در آبادان گرفت. ارتباط خود را با بسیج و گروه مقاومت، حفظ کرده بود و هرگاه برای مدتی هرچند کوتاه، به داراب و نزد خانواده خود باز می گشت، حضور فعالی در گروه مقاومت داشت و اکثر شب ها، در مسجد «محله قلعه پایین» (مسجد خاتم الانببیا) به سر می برد و از شهر، حفاظت می کرد. در سفر آخر که برای مرخصی به شهر داراب بازگشته بود، بالاخره در مقابل پافشاری های مادر مهربان خود، قبول کرد که خانواده، برای ازدواج او، اقدام کنند. مادر، هم یکی از دختران آشنایان را برای او در نظر گرفت و قرار شد چند روز دیگر به خواستگاری او بروند. اما همین که باخبر شد عملیات والفجر دو در شرف آغاز است، خانه و خانواده را وداع گفت و مجددا به جبهه بازگشت. بعضی از دوستان و همرزمانش، می گفتند: «ابراهیم زارع؛ آنقدر کم به مرخصی می رفت که ما فکر می کردیم اهل خوزستان هست!»(زارعی، غلام رضا، برادر شهید، بش)
وقتی وارد جبهه آبادان شد، یک جوان سبزه ی بلند قامت، درشت هیکل و پرقدرت بود با دستانی پهن؛ که حاصل زحمات بسیار و کار کردن زیاد او در اوایل سنین جوانی بود. او بسیار محجوب و سربه زیر و مهربان بود و برای انجام هر ماموریت و پشتیبانی از پرخطر ترین خطوط مقدم جبهه؛ شب و روز، بحران و غیر بحران را نمی شناخت! اهل استراحت نبود و در هر شرایطی، بی هیچ عذر و بهانه ای، آماده ی کار بود. همین خصوصیات، باعث شد که مرحوم «علی جقه سبز» که آن زمان، بعنوان مهمترین راننده تریلی، مسول ماشین آلات سنگین جهاد فارس بود، به شدت به او دلبسته شود و وی را بعنوان دست راست خود انتخاب کند. پس از مدتی؛ با هم به ماموریت مشترک می رفتند و دیگر به تبحر و تجربه او اطمینان پیدا کرده بود. علی جقه سبز، در هر عملیات، بعنوان مسول «گروه نجات»، با کمک ابراهیم و دیگر نیروهایش، ادوات بسیاری را از قلب مناطق درگیری، بیرون کشیده و نجات داده بودند. وی در «عملیات محدود تپه های مدن» بعنوان کمکی «علی جقه سبز» حضور داشت. «ابراهیم» عملا تنها راننده پایه یک جهاد بود که مجاز با رانندگی کمپرسی اسکانیا شد. او همچنین راننده انواع ماشین آلات سنگین و حتی تریلی های جهاد سازندگی فارس شد. در عملیات «ثامن الائمه» بر اثر اصابت ترکش به پای راستش، مجروح شد و «محسن دباغمنش» (جانشین ستاد پشتیبانی جنگ جهاد فارس در آبادان) او را به بیمارستان طالقانی و سپس بیمارستان ماهشهر، برد. مدتی در بیمارستان و نیز در منزل، بستری بود. اما هنوز کاملا بهبود نیافته بود که با پای پانسمان شده، لنگان، لنگان، به جبهه ی سوسنگرد و بستان، جهت شرکت در عملیات «طریق القدس» بازگرداند. آنها ماشین آلات غنیمتی متعددی را از جای جای مناطق مختلف فتح شده، جمع آوری و احیا می کردند. وی در واحد مهندسی جنگ جهاد، در خطوط مقدم جبهه، دوشا دوش دیگر همرزمان خود، رانندگی لودر، را آموخت. «ابراهیم زارعی» در اندک زمانی توانست بعنوان یک راننده لودر عملیاتی مسلط به کار، تبدیل به یک «فرمانده استحکامات» شجاع ، در احداث مهمترین جاده های عملیاتی، خاکریزها و سنگرهای متعدد برای رزمندگان اسلام و نیز احداث «سایت های موشکی»، در نقاط مختلف جبهه، نقش موثر داشته باشد. تا اینکه در «عملیات فتح المبین»، بر اثر حادثه ای، یکی از انگشتان دست راستش، قطع شد و مجددا برای استراحت، به داراب اعزام شد. او در دو عملیات پیروزمند «فتح المبین» و «بیت المقدس»، بعنوان مسئول یکی از دسته های گروه نجات تحت امر علی جقه سبز، راننده لودر و نیز مسئول محور عملیاتی، شجاعانه حضور فعال داشت. (دباغمنش، محسن، بش)
این جوان، به پاکی و اخلاص مشهور بود. به همین دلیل، بعضی از همرزمان مخلص و اهل دل، همچون «حمید طالعی» (شهادت: بهمن 1365- شلمچه) به او علاقه زیادی داشتند و سعی می کردند به هر شکلی، در کنار او باشند. مواقعی که به ماموریت اعزام می شد، حمید هم کارهای فرهنگی خود را کنار می گذاشت و بعنوان راننده اسکورت، او را همراهی می کرد. پس از عملیات رمضان، روزی «حمید طالعی» بعنوان اسکورت و ابراهیم نیز بعنوان راننده لودر، جهت احداث مقر «یگان موشکی سپاه»، ماموریت گرفته و راهی بیابان های اطراف آبادان شدند. تا در آنجا، سنگر، خاکریز و سکو های مورد نیاز احداث کنند. حمید هر چند روز به آبادان می رفت و آب، گازوییل و کنسرو می آورد. یک روز صبح، ابراهیم گفت: «من امروز جوجه کباب دلم کشیده!» حمید، با شناختی که از او داشت، این جمله ی او را به حساب بذله گویی های همیشگی وی گذاشت. به مقر مرکزی جهاد که رسید غذا تمام شده بود و تنها یک مرغ نیم پخته و مقداری نان و خیارشور باقی مانده بود. وقتی به سر کار بازگشت، همینکه ابراهیم چشمش به مرغ نیم پز افتاد، با خوشحالی گفت: «بفرمایید، اینهم هدیه فرشته ها، جوجه کباب امروز ما جور شد!» مشغول جمع کردن خار و خاشاک شد و گودال کوچکی حفر نمود و آتش روشن کرد. مرغ را تکه تکه کرد و به سر چوب می زد و روی آتش می گذاشت. بوی عطر آن، تمام بیابان را فرا گرفته بود. «حمید» از یک طرف حیران مانده بود که چطور ملائک، در دل این بیابان، برای این بنده پاک خداوند اینچنین «هدیه آسمانی» فرو فرستاده اند؟ از طرفی هم حیران که چگونه در دل پاک این جوان، امروز حب دنیا، اینگونه جوانه زده! مائده ی آسمانی ابراهیم، آماده خوردن شد. حمید هم در سایه لودر، مشغول خورد کردن خیارشور ها شد. ابراهیم، جوجه کباب را در میان نان گذاشت و بر سر سفره آورد. لقمه ای گرفت و به طرف دهان برد. اما دو کودک عرب محلی را دید که برای چراندن گاوهای خود از آنجا عبور می کردند و آنها را نگاه می کنند. از جا برخاست و، لقمه ی خود را به آنها تعارف کرد. در کنار آنها می نشست و لقمه های نان و جوجه کباب را بر دهان آنها می گذاشت. «ابراهیم» تمام بیابان را به دنبال این دو کودک، رفت تا همه غذای خود را به آنها تقدیم کرد. بعد خوشحال و سر مست، به سر سفره خودشان آمد و با هم، نان و خیارشور خوردند. (طالعی، حمید، شهادت: بهمن 1365، شلمچه، بش) (منزوی، مهدی،بش)
او بعنوان یک «مسئول لجستیک»، در حمل دستگاه ها و ادوات مهندسی و جنگی، در خطوط مقدم جبهه، در منطقه دشت عباس و دهلران و منطقه العماره، در «عملیات والفجر مقدماتی» و «والفجر یک»، نقش بسزایی داشت. در آخرین سفر خود، همراه با «علی ارقمی» و پدرش، «حاج عبد الرسول ارقمی» به شیراز رسید. آنها او را به منزل خود دعوت نمودند. مادر علی، به ابراهیم اصرار می کرد که چرا شما ازدواج نمی کنی؟ ابراهیم گفت: «ما یک خانواده پرجمعیت هستیم. من هم که وسایل و اساسیه ای ندارم که بخواهم برای خودم، خانه و زندگی راه بیاندازم!» مادر علی، به او قول داد که با کمک خواهران هم جلسه ای خود، امکانات اولیه یک زندگی ساده را برای او فراهم کند و بار بعد که به مرخصی بیاید، می تواند برای خواستگاری اقدام کند. وقتی ابراهیم به داراب رفت، مساله را با خانواده ی خود مطرح کرد و آنها هم استقبال کرده و قرار گذاشتند ماه بعد، به خواستگاری بروند. (ارقمی، علی – بش)
پس از عملیات والفجر یک، اکثر نیروها برای شرکت در »عملیات والفجر دو»، به منطقه حاج عمران، رفته بودند. روز سیزدهم خرداد سال 62، مسولین پالایشگاه آبادان، از جهاد فارس تقاضا کردند با ایجاد مانع در حاشیه ی جاده ساحلی، رینگ دور پالایشگاه را ایمن سازی کنند. عرض رودخانه، در محدوده مورد نظر، بسیار کم بود و فاصله ی خط دفاعی ما با دشمن، به کمتر از سیصد متر می رسید. محدوده ای که قرار بود بچه ها، خاکریزی کنند، حدفاصل مخازن فلزی و لوله های متراکم پالایشگاه و حاشیه ی اروند رود، در دید مستقیم دشمن بود و به راحتی در تیررس تمام سلاح های آنها قرار داشت. آن شب، اکثر بچه های قدیمی در کردستان حضور داشتند. «ابراهیم زارعی» با کمپرسی اسکانیا، و «خسرو صحراییان» با یک کمپرسی دیگر، این ماموریت را بعهده گرفتند. «ابراهیم» به بچه ها، گفت اگر می خواهید امشب سر کار بیایم، باید مرا به حمام ببرید و آنقدر مرا بشویید تا سفید شوم! بچه ها، او را به حمام بردند و همه ی بدنش را لیف و صابون کشیدند. اما هر بار که زیر آب می رفت، میگفت: «نه! من هنوز سیاهم! باید از اول مرا بشویید.» بالاخره بعد از چند بار استحمام که همه ی بچه ها را به خنده انداخته بود، راهی خط شد. بچه ها، خاک را از محل دپو در خارج از محوطه ی پشت پتروشیمی، بارگیری نموده و به محل مورد نظر می آوردند. «سید جعفر عبدالهی» همان شب از بیمارستان ترخیص شده بود و بعنوان کمکی، با او همراه شد. آنها، در تاریکی شب، از یک سه راهه عبور می کردند و در حاشیه بلوار ساحلی پالایشگاه، خاک ها را در امتداد یک خط صاف، خالی می کردند تا یک خاکریز به ارتفاع سه متر، ایجاد کنند. کامیون ها، با چراغ خاموش، خاک ها را در حاشیه جاده ساحلی، تخلیه می کردند و به محل دپو باز می گشتند. «حمید نقیب» هم، راننده ها را هدایت می کرد. دشمن، دقیقا گرای سه راهه را داشت و از صدای کامیون ها، متوجه محل کار آنها شده بود و محدوده کار را با تیربار و «آرپی جی هفت» و اطراف سه راهه را با «خمپاره هشتاد و یک» زیر آتش گرفته بود. یک گلوله آر پی جی، به اتاق بار یکی از کامیون ها که در حال خالی کردن خاک بود، اصابت کرد، اما بدون اینکه منفجر شود، از آن عبور نمود و در پلیت های فلزی حفاظ پالایشگاه، منفجر شد. حمید در انتهای جاده، متظر رسیدن کمپرسی بعدی بود. اما شدت آتش خمپاره های دشمن، محدوده ی اطراف سه راهه، را قفل کرده بود. همین که اندکی منطقه ساکت تر شد، از دور، صدای «سوت های» جعفر را که معمولا اینگونه دیگران را صدا می کرد، شنید و دوان دوان، خود را به آنجا رساند. در میان سیاهی شب، موفق شد سایه کمپرسی اسکانیا را کمی دورتر ببیند. فهمید که بچه ها از اسکانیا پیاده شده و به قصد پناه گرفتن، از آن دور شده اند. صدای ناله جعفر را دنبال می کرد تا او را پیدا کند. خمپاره ها همچنان، بر زمین می خوردند و همه جا را به هم می ریختند. روی زمین نشسته بود و با عجله به دنبال بچه ها می گشت. «مهدی خواست خدایی» و «مصطفی محمدی» هم از راه رسیدند. خودشان را به سید جعفر رساندند. او زخمی شده بود و در حاشیه جاده آسفالت، بین نیزارها، افتاده بود. او ناله می کرد و ابراهیم را صدا می زد. در آن تاریکی مطلق، همه جا کاملا سیاه بود و هیچ چیز دیده نمی شد! تنها خاک های روی جاده و رد خاکی مسیر حرکت کامیون ها، کمی روشن تر بنظر می رسید و قابل تشخیص بود. کمی دورتر روی سفیدی خاک های وسط جاده، یک خط بلند پیچ و خم دار، دیده می شد. حمید خودش را به سمت آن کشاند. دست خود را با احتیاط روی آن گذاشت اما دستش با «خون» ابراهیم، خیس شد. با عجله خط خون را دنبال کرد، تا به بدن مجروح «ابراهیم» رسید. ترکش به پا ها و سینه ی او خورده بود. هنوز نفس می کشید. با کمک «مصطفی محمدی»، هر دو عزیز را بلند کردند و در وانت لندکروز گذاشتند. حمید عقب وانت نشست و سر ابراهیم را در دامن گرفت. دست خود را روی زخم سینه ی ابراهیم فشرده بود تا از فوران خون، جلوگیری کند. «مهدی خواست خدایی» با سرعت، به سمت بیمارستان شرکت نفت، به راه افتاد. مصطفی محمدی هم اسکانیا را از تیررس دشمن خارج نمود. هنوز مسافت زیادی از پالایشگاه آبادان، دور نشده بودند که «ابراهیم» یک نفس عمیق کشید، آنچنان که دست حمید، به درون زخم سینه او کشیده شد و با آخرین «دم» خود،(پس از 797 روز خدمت عاشقانه در جبهه های نبرد حق علیه باطل)، به وصال معشوق شتافت. بدن مطهر او، در شهر داراب، با حضور جمع کثیری از مردم و مسئولین داراب و همرزمان او، تشییع شد و در گلزار شهدای شهر داراب به خاک سپرده شد. (نقیب القرا، سید حمید- فرهمند، ابراهیم– بش)
«ابراهیم» کودکی دلسوز و مهربان بود و از همان اوان کودکی سعی می کرد با کمک به پدر و مادر خود، نقشی هرچند کوچک، در معیشت خانواده داشته باشد و زحمات ایشان را جبران کند. او بسیار شجاع بود و سر نترسی داشت و بی هیچ ادعایی، خطرناک ترین ماموریت ها را تقبل می کرد. بسیار شوخ طبع و شیرین زبان بود. با لهجه غلیظ دارابی، صحبت می کرد و با شوخی، کلمات و اسامی همه ی دوستان و همرزمان را تغییر می داد. اگرچه به شدت دلبسته ی پدر و مادر و خانواده خود بود، اما به دلیل کمبود نیروی متخصص و ماهر در جبهه، خیلی کم به مرخصی می رفت.
وصیت نامه شهید «ابراهیم زارعی»
«بسم الله الرحمن الرحیم و فاتلوهم حتي لا تكون فتنه و يكون الدين لله. انا لله و انا اليه راجعون . با درود بر امام امت، خميني روح خدا و با اعتقاد راسخ به ولايت فقيه و پيروي از دستورات عالي اسلام با شور و شوق زايد الوصفي به جبهه حق عليه باطل ميروم تا از اين رهگذر توشهاي برگيرم و دين خود را به اسلام عزيز ادا نمايم. از همه ی بستگان اعم از پدر و مادر و اقوام و دوستان حلاليت ميطلبم و از درگاه ايزد متعال آمرزش از گناهان و معاصيم ميطلبم. دوست دارم در شهادتم هيچكس گريه نكند. افتخار ميكنم كه بتوانم كوچكترين خدمتي به اين انقلاب بكنم. تنها پيام من اين است كه: امام را تنها نگذاريد و به فرمان ايشان گوش فرا دهيد . والسلام علي من اتبع الهدي.»
پس از شهادت «ابراهیم»، برادر او (غلام رضا زارعی) به جهاد فارس مستقر در جبهه جنوب رفت. دیگر برادران او، (اکبر زارعی) و (رضا زارعی) از طریق لشکر المهدی به جبهه رفتند. آنها با خدمات خود، یاد و خاطره برادر شهید خود را زنده نگاه داشتند. «غلام رضا» در عملیات «والفجر هشت»، بعنوان راننده اسکورت لودر و بولدوز، حضور داشت. و در سال 97، فوت کرد. «اکبر» نیز در منطقه حلبچه، مجروح شیمیایی شد و در منطقه پدافندی عملیات «کربلای پنچ» مورد اثابت ترکش قرار گرفت و هم اکنون «جانباز» می باشد. مادر ابراهیم، در سال 89 و پدر او، در زمستان 97 به فرزند شهید خود ملحق شدند. شهرداری شهر داراب، به افتخار این شهید، نام کوچه ای که خانواده ایشان در آن زندگی می کردند را به نام «شهید ابراهیم زارعی» نام گذاری نمود.
ماخذ:: آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس؛ (زارعی، غلام رضا، برادر شهید، 1384) ، (طالعی، حمید، از اعضای پ ج ج استان فارس، شهادت: بهمن 1365- شلمچه)، منزوی، مهدی(از اعضای پ م ج ج استان فارس) ، جعفری، جمال، 1384 ، دباغمنش، محسن، (جانشین مسئول ستاد پ م ج ج استان فارس در آبادان )، نقیب القرا، سید حمید – فرهمند، ابراهیم – (فرماندهان تیپ مهندسی جنگ جهاد سازندگی فارس)، ارقمی، علی – (فرمانده گردان جنگ جهاد سازندگی فارس)،
مهدی منزوی