شهدا

شهید محمدجواد جزایری

محمدجواد جزایری

جزایری، محمدجواد (اول فروردین1344-  دوم فروردین 1361) فرمانده گردان مهندسی جنگ امام صادق (ع)

«محمد جواد»‌ در روز اول فروردین ماه سال 1344 در جزيره ی زیبای خارگ؛ ديده به جهان گشود. منزل آنها در کنار ساحل خلیج فارس، در یک چشم انداز بسیار زیبا، قرار داشت. پدر «محمد جواد»؛ (حاج عبدالرحمان) از کودکی پا به پای پدر خود، دریانوردی و ناخدایی را فراگرفته و بارها به کشورهای خلیج، سفر کرده بود و مسلط به زبان های عربی و انگلیسی بود. پس از آن در دانشکده افسری، رشته «سررشته داری ارتش» را گذرانده و مدتی بود که در جزیره خارگ، بعنوان راننده جرثقیل به استخدام یک شرکت نفتی در آمده بود. مادر او (بتول ملاح زاده) خانه دار بود. آنها در نهایت صاحب هشت فرزند شدند و «محمد جواد» سومین فرزند خانواده بود. سال 1349، به دستور شاه مخلوع، واحد «هوا-دریا» نیروی دریایی، متشکل از دستگاه های «هاورکرافت»راه اندازی شد و منطقه ای وسیع در ساحل جزیره خارگ را برای استقرار این واحد، اختصاص دادند. تعداد زیادی از منازل مسکونی اهالی، از جمله منزل آقای جزایری، در این محدوده واقع شده بود. دولت «پهلوی» با پرداخت مبلغی بسیار کم، منزل ایشان را تصاحب کرد. پس از آن، دیگر انگیزه ماندن در آن حال و هوا، برای خانواده باقی نمانده بود و پس از 12 سال زندگی در آن دیار، مجبور به جلای وطن گردیده و راهی شهر شیراز شدند. سال اول در چهار راه باغ تخت، منزل کوچکی را اجاره نمودند. پس از آن در خیابان نادر و سپس محله شاه غیث، سکنی گزیدند. «محمد جواد» در مهر ماه سال 1350 در دبستان «اتابکان»، واقع در خیابان نادر، در کلاس اول دبستان، مشغول به تحصیل شد. پس از آن نیز با جابجا شدن محل منزل، در دبستان «پارس مهرگان» نام نویسی نمود. در مهر ماه سال 1355 نیز در مدرسه راهنمایی «هوشیار» واقع در خیابان رحمت آباد، به تحصیل خود ادامه داد. پس از گذراندن دوره راهنمایی، در دبیرستان سلمان فارسی (شاهپور سابق)، واقع در خیابان زند، رشته علوم تجربی، به تحصیل مشغول شد. (جزایری، عبدالرحمن، پدر، بش)

«محمد جواد» مانند پدر به خطاطی و نقاشی علاقه زیادی داشت. یکی از تابلو های نقاشی او، هنوز در اتاق کار پدر، در منزل آنها، بر روی دیوار نصب است. او همانند دیگر پسران جنوبی، به ورزش فوتبال، علاقمند بود و از هر فرصتی استفاده می کرد تا با برادر های خود و یا دوستانش، فوتبال بازی کند. چون پدر «محمد جواد» از اساتيد قرآن و معارف اسلامي و از انقلابيون بود، وی نیز، در تشكيل كلاسهاي قرآن و تهيه جزوات، فعاليت زيادي نمود. و سعی می کرد در قرائت قرآن، پای در جای پای پدر بگذارد. (جزایری، عبدالرحمن، پدر، بش)

پدر محمد جواد، (آقای حاج عبدالرحمان جزایری)، در شهر شیراز، دارای چند دستگاه سنگین راهسازی و جرثقیل بود و از این طریق امرار معاش می کرد. وی در عین حال به مسائل دینی بسیار پایبند بود و در مجامع مختلف به تدریس قرآن کریم می پرداخت. از جمله تدریس و تفسیر قرآن کریم در جلسات پرجمعیت دانشجویی که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، با دعوت دانشجویان مسلمان و فعال دانشگاه شیراز برپا می شد. «محمدجواد» با اوج گيري انقلاب اسلامي به نداي رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (رحمه الله علیه) لبيك گفته و همراه با پدر و برادران خود، فعاليتهاي خود را عليه نظام شاهنشاهي آغاز كرد. در بندر عباس و در شيراز، با همكاري دوستانش، جزء نیروهای فعال و از تشكيل دهندگان راه‌پيمائي ها و تظاهرات و مراسم انقلابی بود. خانواده ایشان در آن ایام، به شهر بندرعباس عزیمت نمودند. «محمد جواد» و دیگر برادرانش، تحت راهنمایی های پدر مبارز خود، با همکاری دانشجویان مذهبی دانشگاه های شیراز و بندرعباس، در به پا داشتن تظاهرات و مجالس مذهبی، نقش فعالی داشت. ایشان در روز 22 بهمن سال 57، در تسخیر استانداری هرمزگان، نقش موثری داشتند و در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، این مکان را بعنوان مرکز کنترل و هدایت امور شهر و استان، تبدیل نموده و در آنجا مستقر شدند. پس از پیروزی انقلاب، گروه های کمونیستی و معاند، در تاسیسات نفتی جزیره خارگ، فعال شده بودند و فعالیت تاسیسات نفتی را با مشکل مواجه کرده بودند، آقای جزایری، به این جزیره رفته و بدلیل آشنایی با مردم منطقه و بزرگان شهر، در مدت زمان کوتاهی، قائله را فرو نشاند. جواد؛ تحصيلات خود را تا مقطع سوم دبيرستان در «دبیرستان سلمان فارسی» شیراز، با موفقیت ادامه داد. آقای جزایری، پدر محمد جواد، پس از مراجعت به شهر شیراز، بدلیل مسئولیتی که در مقابل کشور و مسلمین احساس می کرد، مجددا با جوانان دانشجوی متعهد و مبارز دانشگاه شیراز، همراه شد و در تشکیلات نوپایی که تحت نظر شهید آیت الله ربانی شیرازی، تحت عنوان «کمیته عمران انقلاب اسلامی» جهت بهسازی و نوسازی روستاهای استان فارس، که در دوران ستم شاهی، محروم از حداقل امکانات زندگی بودند، مشغول فعالیت شد. در اولین روز شروع جنگ تحميلي، ایشان به جبهه های جنوب کشور رفت و در آنجا فرماندهی جوانان از جان گذشته و ایثارگر جهادگر را که به عشق دفاع از اسلام، تقریبا از تمامی نقاط کشور، به دور ایشان جمع شده بودند را (بعنوان موسس و بنیان گزار پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی فارس در منطقه جنگی)، به عهده گرفت. (جزایری، عبدالرحمن، پدر، بش)

چند ماه پس از آغاز دفاع مقدس،  در تاریخ دهم خرداد ماه سال 1360 «محمدجواد» نیز که تازه از امتحانات دبیرستان فارغ شده بود، از طريق پشتیبانی جنگ جهاد سازندگي فارس، همراه‌ پدر و برادر خود، به جبهه رفت. او در انواع عملیات مهندسی احداث جاده، خاكريز و سنگر برای حفاظت از جان رزمندگان اسلام نقشی فعال داشت‌. با اينكه سن كمي ‌داشت، بعلت نياز به راننده ماشين آلات سنگين، رانندگي لودر و جرثقيل را در همان مناطق جنگي، زیر نظر «خلیل پرویزی» (1342-شهادت27 بهمن1364) و نیز پدر خود، فرا گرفت.‌ (جزایری، عبدالرحمن، بش)

در عملیات طریق القدس بولدوزر جواد میرشفیعیان، در دید دشمن واقع شد و مورد اثابت گلوله مستقیم تانک، قرار گرفت. یک ترکش به چشم او خورد و او را به اورژانس بردند و از آنجا به بیمارستان نمازی شیراز، منتقل شد. پس از عمل جراحی، همینکه بهوش آمد، «حمید طالعی» و «جواد جزایری» را بر بالین خود دید که از طرف آقای جزایری مامور پیگیری امور درمانی وی شده بوند. «محمد جواد»، هر روز به بیمارستان می آمد و به او کمک می کرد. پس از مدتی، از بیمارستان ترخیص شد و او را به منزل آقای جزایری بردند. جواد وظیفه ی پرستاری وی را به عهده گرفته بود. همه ی دارو های او را راس ساعت، به وی می داد. او حتی نیمه های شب، متناوباً از خواب بیدار می شد و پماد و قطره های چشم او را، در چشم وی می ریخت. «حمید طالعی» هر دو روز، با کمک محمدجواد، جواد میرشفیعیان را با اتومبیل خود، برای ادامه ی مداوا، به بیمارستان نمازی می برد.»(میرشفیعیان،سید جواد، بش)

««محمدجواد»، بعنوان یک «فرمانده محور عملیاتی»، در «عملیات ثامن الائمه» شرکت کرد. جهادگران مهندسی جهاد فارس، با شنیدن رمز عملیات، خاکریز خط اول نیروهای خودی را شکافته و پا به پای رزمندگان خط شکن، بطرف خاکریزهای دشمن یورش بردند. با فتح خاکریز اول دشمن، پس از طلوع آفتاب، «محمد جواد» ضمن به غنیمت گرفتن یک دستگاه لودر کماتسو90 کاملا نو و سالم عراقی، 11 نفر سرباز قوی هیکل بعثی را نیز به عنوان اسیر در بیل لودر گذاشته و به مقر جهاد فارس، نزد پدر و فرمانده خود آورد. آقای جزایری تعجب کرده بود که چگونه این سربازان قوی هیکل بعثی، به اسارت فرزند جوان 17 ساله وی، در آمده اند! او که دوست داشت فرزندش حداقل برای دقایقی از صحنه جنگ به دور باشد، به جواد گفت: این اسیران را با ماشین به قرارگاه تحویل بده و برگرد. اما «محمد جواد» گفت: من باید به خط مقدم بازگردم. شما خودتان زحمت آن را بکشید. روی لودر را برگرداند و به میدان جنگ برگشت. (جزایری، عبدالرحمن، نشریه سنگر سازان بی سنگر، ش 52، ص25)

شبی که باید گروه های عملیاتی برای شرکت در عملیات فتح المبین به شوش می رفتند، بچه ها برای گرفتن برگ ماموریت در دفتر مقر آبادان جمع شده بودند. آقای جزایری و آقای رضاپناه، برگ ماموریت نیرو ها را می نوشتند. بین «محمدجواد جزایری» و «رضا رحیمی خورسند»؛ بر سر اینکه چه کسی به منطقه عملیاتی برود، بحثی صورت گرفت. آقای جزایری که شاهد صحنه بود، آنها را ساکت کرد و تفعلی به قران کریم زد. بعد از آن گفت: جواد برود به شوش و رضا در آبادان بماند. رضا هم علی رغم اینکه از تصمیم ایشان کمی ناراحت بود، قبول کرد تا محمدجواد به شوش برود. البته رضا رحیمی خورسند هم بنا به ضرورتی که برای احداث دکل های دیده بانی در منطقه عملیاتی فتح المبین پیش آمد، چند روز بعد عازم منطقه شد. اما سبقت جواد، از رضا بی حکمت نبود، چرا که او در اولین مراحل این عملیات، به آرزوی خود رسید. رضا رحمیی خورسند هم دو ماه بعد، در جریان عملیات بیت المقدس، در خرمشهر به شهادت رسید.» (رضاپناه، ولی اله، بش)

«مدتی قبل از عمليات فتح المبين, «محمدجواد جزایری» همراه با حاج خليل پرویزی، قادر زارعی نژاد و جمعی از نيروهاي مهندسي رزمی، در روستاهاي اطراف شوش مستقر شدند. مقر تاكتيكي جهاد فارس، در اطراف پل كرخه بود. گروه جهاد فارس، در این ماموریت، براي نیروهای ارتش كار مي‌كردند و بايد بعد از پل كرخه، جاده‌اي به طرف خط مقدم، احداث مي‌کردند. حدود400 متر از آن منطقه، باتلاقي بود. در صورت احداث اين جاده، بجای طی يك‌ مسير نعل‌ اسبي‌ به ‌طول‌ 30 كيلومتر. مسیر حرکت از پل تا نقطه مورد نظر، به  7 كيلومتر تقلیل می یافت. مهندسین ارتش، از ابتداي جاده تا منطقه باتلاقي را كار كرده بودند. اما در این محدوده، هرچه خاك مي‌ريختند، مسیر باتلاقی می شد و وضعيت نامناسب‌تري پيدا مي‌كرد. چند مهندس هم از مرکز آمده بودند برای رفع این مشکل و پیشنهاد داده بودند كه كانالی در حاشیه جاده، جهت زهكشي منطقه، كشيده شود. اما انجام اين طرح، مدت زیادی به طول می انجامید. «قادر زارعی نژاد» پيشنهاد داد اول به ارتفاع 2 متر خاك ريزي انجام شود تا باتلاق تثبیت شود و طرح پیشنهادی او، به تصویب رسید. آقاي ‌جزايري‌ آن مهندسان را براي تهيه ‌بيل مكانيكي و دوربين،‌ به اهواز روانه کرد. اما بچه ها كار خود را شروع کردند. جواد جزايري، حاج خليل پرویزی، قادر زارعی نژاد، و تعداد دیگری از جهادگران، در قالب دو گروه، همزمان و شبانه روزی كار مي‌كردند. «حاج محمود دوکوهکی» و گروهش هم در اطراف «تپه سبز» کار می کردند. تنها امكانات مهندسي محدود هر گروه، دو دستگاه لودر، يك‌ بلدوزر و چند كمپرسي، بود. خاك خشك را از فاصله ی زیادی حمل می کردند و در باتلاق  می ریختند. چون غلطك هم نداشتند، محمد جواد، بيل‌ لودر را پر از خاك مي‌كرد تا سنگين شود و‌ آن را روي سطح جاده مي‌كشيد. در عرض يک‌ هفته‌، این جاده استراتژیک، ساخته شد. جاده‌اي كه احداث آن، توسط دیگر نیروهای فنی؛ بیش از 17 ماه به طول انجامیده بود، با عنايت خداوند، پس از ورود بچه های جهاد فارس، تنها در مدت چند روز، به اتمام رسید. با شروع‌ عمليات، آقاي جزايري بخاطر تدارك بهتر نيروها، مقر اصلی را بين خط اول و دوم، مستقر كرد. «جواد جزایری» و نفرات او، با یک لودر کوماتسو، به گروه حاج محمود ملحق شد و با دیگر بچه ها، مشغول احداث خاکریز های تاکتیکی غیر متصل و منقطع، جهت تثبیت خطوط دفاعی رزمندگان بودند. شب مرحله سوم عمليات، «قادر زارعی نژاد» با يك بلدوزر و عبدالوهاب كشتكار با يك لودر، حدود 40 كيلومتر مسیر حرکت را تسطیح مسیر کردند و توپ هاي 106 و پي ام پي و آمبولانس‌ها، پشت سر آنها در حركت بودند و هر جا ناهمواري و مانعي بر سر راه ادوات ارتش وجود داشت، راه گشايي مي‌كردند. رزمندگان، به این روش؛ موفق شدند دشمن را دور زده و با اين كار، تعداد بیشماری از نیروهای دشمن، در محاصره ی نیروهای ما قرار گرفتند. جواد جزایری، با گروه حاج محمود، قدم به قدم همراه با نیرو های رزمنده، پیش می رفتند و بین تپه های موسوم به «تپه سبز» را با خاکریز، به هم وصل می کردند. سرعت پیش روی رزمنده ها، زیاد بود و هنوز یک خاکریز تمام نشده بود، باز باید چند کیلومتر جلوتر، خاکریز بعدی را احداث می کردند. در این عمليات غتيمت بسیار زيادی به دست آمد. بچه های جهاد فارس، دستگاه‌هاي سنگين زیادی، همچون جرثقيل، لودر، بولدوزر و نیز چندین تويوتا، به غنيمت گرفتند. حدود 600 دستگاه از انواع خودروها و ادوات نظامي دشمن، در باتلاق‌ها گير كرده بودند که همه آنها به دست نيروهاي ايراني افتاد. (زارعی نژاد، قادر، بش)

«در عملیات فتح المبین، منطقه عملیاتی بسیار وسیع و گسترده بود، آقای جزایری، در مقر مادر مستقر بود و گروه ها را پشتیبانی و هدایت می کرد. «عباس معلمی» هم از طرف ایشان، مامور شده بود که به همه ی گروه های عمل کننده و به تمام قسمت های جبهه سرکشی نماید و کمیود ها و نیاز ها را به فرماندهی انتقال دهد. صبح روز دوم، یکی از همرزمان، به مقر فرماندهی آمد و خبر داد که «جواد» شهید شده است! «عباس» سریعا سوار بر ماشین شد و خود را به «تپه سبز»، خط عملیاتی گروه «محمود دوکوهکی» رساند. اما با کمال تعجب و خوشحالی، محمدجواد جزایری را دید که در پیشاپیش نیروهای خود، سوار بر لودر، مشغول احداث خاکریز می باشد. شدت آتش دشمن، زیاد بود، اما جواد در حالی که بازوی دستش ترکش خورده بود و آنرا با چفیه بسته بود، بی اعتنا به فاصله ی کمی که تا محل استقرار نیروهای دشمن داشت و خطر دیده شدن محل کار خود و گلوله هایی که در اطرافش منفجر می شدند، کار میکرد. با مشاهده سلامت او، خیال عباس راحت شد و به مقر بازگشت. هنوز چند دقیقه ای از ورودش به مقر جهاد فارس، نگذشته بود، که دوباره یکی از بچه ها، وارد مقر شد و مجددا خبر شهادت جواد را آورد! «عباس» با عصبانیت با او برخورد کرد و گفت: «چرا اینقدر مسئله را بزرگ می کنید؟! او فقط یک ترکش خورده است. من خودم الآن او را دیدم که سالم است و خاکریز می زند!» اما، او با چشمان گریان، گفت: «بله، درست است، اما بعد از بازگشت شما، یک خمپاره نزدیک او، منفجر شد و یک ترکش به سرش خورد و به شهادت رسید.»  حاج محمود دوکوهکی، بر بالین او رسید، جواد را بغل نمود و در پشت لندکروز، در میان یک پتو پیچاند و به مقر آورد. پدرش (حاج عبدالرحمن جزایری) در سنگر فرماندهی، در کنار بیسیم، مشغول هدایت نیروهای عملیاتی بود. وقتی بچه ها، به داخل سنگر رفتند تا خبر شهادت فرزند را بدهند، به ایشان گفتند: «حاجی! جواد زخمی شده است» ایشان خندید و گفت: «بچه ها، به پدرتان دروغ نگوئید! بگوئید جواد شهید شده است.»  نه آقا، بد حال است و لازم است که شما او را ببینید، ایشان گفتند: «هر کاری با زخمی های دیگر کردید با او هم بکنید.» به او گفتند: « نه حاجی! جواد شهید شده است. بیایید او را ببینید.» حاج آقا پاسخ داد: «فرقی نمی کند جانم. هر کاری برای شهدای دیگر انجام دادید برای او هم انجام دهید.» بی آنکه از سنگر بیرون بیاید، گفت : “ببریدش جانم، مطابق شهدای دیگر او را اعزام کنید. همه ی بچه های جهاد، برای من «جواد» هستند. الان عملیات است و نمی توانم برای مراسم خاکسپاری همراه آنها به شیراز بروم. اگر سعادت داشته باشم فردای قیامت او شفیع من می شود.» ایشان تا چهل روز برای هدایت و رهبری نیروهای تحت امر خود، در جبهه ماند و موفق نشد به سر خاک فرزند خود برود. آقاي جزايري به یکی از همرزمان خود که تازه خبر بدنیا آمدن فرزندش را شنیده بود، گفت: «فرداي قيامت من و تو حق نداريم به خداوند بگوئيم كه مانديم و جنگيديم و مزد جهادمان را می خواهیم. براي اينكه خداوند در همين دنيا مزد ما را داد. به من، نوجوان شهيدم را داد و به تو، هم یک نوزاد پسر داد.» يعني «شهادت»‌ پسر خود را با تولد فرزند همرزم خود، يكسان مي‌دانست‌. چرا که ایشان، «شهيد» را هديه خداوند تبارک و تعالی ميدانست. «محمد جواد» پس از 292 روز خدمت صادقانه در جبهه های نبرد اسلام، به لقاالله پیوست و اجر جهاد را گرفت. بدن مطهر او به شیراز منتقل گردید و پس از مراسم تشییع باشکوهی با حضور مردم شهیدپرور شیراز، در غیاب پدر، در قطعه شهدای دارالرحمه، قطعه 5، ردیف 2 ، شماره19 به خاک سپرده شد.(معلمی، عباس، بش)

«محمد جواد» کودکی پرجنب و جوش و شاد و بسیار باهوش بود و از همان اوان طفولیت، همچون پدر خود، پایبند مسائل دینی و نماز بود. او همچنین در بحبوحه کارزار و هنگام خطر، خیلی خونسرد و آرام بود. «محمد جواد» پسری سر به زیر و متین و خوش رو بود. او جوانی بسیار دقیق و وظیفه شناس بود. . «محمد جواد» جوانی کاملا جدی و باوقار بود و در هر کاری که به او محول می شد، به شدت دقیق و مسولانه به انجام می رساند. آنچنان در مقابل وظایف محوله، با احساس مسئولیت کامل برخورد می کرد که هیچ یک از همرزمان، متوجه نمی شدند که او، فرزند حاج آقا جزایری هست. (جزایری، عبدالرحمن، بش)

پس از شهادت او، با پیشنهاد شهرداری شیراز، یک خیابان به نام «شهید محمد جواد جزایری» در منطقه فرهنگشهر، نام گذاری شد.

ماخذ: آرشیو مرکز حفظ آثار دفاع مقدس، سازمان جهاد کشاورزی استان فارس؛ جزایری، عبدالرحمان(فرمانده لشکر مهندسی جنگ امام صادق (ع) ، زارعی نژاد، قادر (از اعضای پ م ج ج استان فارس) معلمی، عباس(از اعضای پ م ج ج استان فارس) رضاپناه، ولی اله،(از اعضای پ م ج ج استان فارس)

منزوی، مهدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *